|
یادداشتهای شخصی امیر عباس صباغ
|
ارام ارام به خواب میروم
نسیم دوست داشتنی شهریور مرا با خود می برد
با انان که دوستشان دارم وداع نمی کنم
امیر
توله که به دنیا امد مثل باقی موجودات مظلوم و قابل ترحم بود
صدای واق واقش گرفته بود
نفس نفس میزد و مادر بی تفاوت به نظر می رسید
چندی نگذشت که از شیر گرفتنش ... از مادر هم
او به تاریک ترین سوراخ ممکن تبعید شد
سوراخی که در ان کور سویی از امید وجود نداشت
تاریکی مطلق !
جای ضربه های چوب نوک تیز بر بدنش میسوخت
شاید چندین و چند روز بود که نور ندیده بود
بوی تعفن دفعش با غذای خام و خون الودش در هم امیخته بود
عاقبت یک روز
در باز شد
نور چشمانش را کور میکرد اما او را به سوی خود میخواند
بیرون که رسید هیچ چیز عادی نبود
به مقصدی نامشخص میدوید
به دنبال طعمه ای بود تا دندان هایش را در ان فرو کند
ظاهرا ترسناک و مهار ناشدنی به نظر میرسید
اما اندکی نگذشت که به نفس زدن افتاد از دویدن خسته شد
ارام شد
به اطراف نگاهی از سر بی حوصلگی انداخت
و
بی اختیار رهسپار لانه شد
همان سوراخ متعفن
همان دخمه ی تاریک
او به همان جا تعلق داشت
...
امیر
ساعت ۷ صبح است ...
دوان دوان به ایستگاه میرسم
خوشبختانه هنوز از اتوبوس خبری نیست
به اطراف نگاهی میکنم
مردی میانه سال ناسی لماک میفروشد
برای خرید صبحانه نزدیک میشوم
از تمیزی غذا سوال میکنم
با شعف تایید میکند
اما یکباره با لحنی صادقانه اضافه میکند :
زمانی که همسرم می فروخت تمیز تر بود
صورتش در هم میرود
بدون اینکه به او فرصت صحبتی دیگر بدهم اه میکشم و دور میشوم ...
امیر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ناسی لماک : صبحانه ی سنتی مالایی متشکل از برنج بادام زمینی تخم مرغ و ساردین
به صورتش زل میزنم
انگار تشنه ام
به سینه های سفیدش که وقتی خم میشود دیده میشوند
احساس حقارت میکنم ...
لبخند میزند
دلم فشرده میشود
اخم میکند
گوش هایم سرخ میشوند
بازی تکراری آشنایی را دوست ندارم
فرمول ادب و شخصیت مردانه برای من کار نمی کند
دوره ی مرام و معرفت - بزرگی و مودت گذشت
من گاز میگیرم
احساس من با شمع و گل و اسپاگتی میانه ای ندارد
من خیس عرقم
من میخواهم موهایت را وحشیانه بکشم و تو مقاومت کنی
و انروز باران هم نبارد
دوست دارم فردای انروز رد ناخنت روی گردنم رسوایم کند
و تو از شرم کم تر صحبت کنی و بیشتر نگاه کنی
من نمیدانم چه به سر من امده
...
امیر
گیاهم بی حال
نگرانش هستم
برایش موزار گذاشتم ...
هنوز غمگین به نظر میرسید ...
فکر کردم شاید محدودیت های گلدان جلو پیشرفتهایش ایستاده گفتم گلدانش را عوض می کنم ریشه میدواند تعویض گلدان بیمارترش کرد انگار ترسیده بود
دور از خورشید دلتنگ بود در کنار نور چشمانش کور میشد
خاک نو را با اشک چشمم اب دادم تا عشقم را ثابت کنم
بی تفاوت بود در استیصال مطلق خشکیدنش را به نظاره نشستم و مدام از خودم سوال کردم : چرا ؟ کجای کار اشتباه بود ؟
گمانم بعضی گیاه ها برای خشکیدن زندگی میکنند
امير
دیروز بعد از یک روز پرکار به اتاقم برگشتم ... عرق کرده ... خسته
با کت شلوار روی زمین چمباتمه ای زدم...کرواتم را شل کردم و به اطرافم نگاهی انداختم :
کتاب نیمه خوانده ... سوپ نیمه خورده
گوشی موبایلم را برداشتم : هیچکدام از شما با من تماس نگرفته بود ! من هم هیچکدام از شما را برای هم کلام شدن نمی خواستم تا تماس بگیرم...
دلم برای خودم تنگ شده است !
امير
دوستان عزیز :
من با بینی شکسته ی کج
صورت سرد و کشیده ي استخوانی
ریش و سبیل کم پشت و نامرتب
گردن از مو باریکتر و چشمهای درویش
فکر مخدوش
ذهن کم هوش
با لبخندی به پهنای صورت :
سال نو ایرانی را به همه شما تبريک مي گويم
امير

كاري از رندال مونرو
ديروز سياوش حرف جالبي زد :
اخبار منابع اگاه در انتها همیشه تکذیب خواهد شد !!
سیاوش
براي سال نو هدفي ندارم ...
نه سيگار ميكشم تا ترك كنم... نه اضافه وزن دارم ... نه الكل خونم فزوني كرده ...به رابطه ي جديد عاطفي فكر نميكنم اگر چه همه را عاشقانه دوست دارم ...از نمره ي الف و تقدير در مدرسه ي استثنايي ها بيزارم احساس خنگي ميكنم ...از سفرهراسانم ... زندگي كارمندي به من ميسازد من دوازده ساعت پشت ميز ميپوسم و به روستايي در دور دست ها فكر نميكنم وانت زنگ زده ي قديمي را سوت زنان راندن و خميازه سرنوشت من نبود من به رئييس يك بله شيرين ميگويم با لبخند... مبادا فكر كند كارم را دوست ندارم .سال نو براي من سالي است سرشار از تاييد هاي با سر , صبح به خيرهاي رسمي , ماشين فتوكپي ... ارزوي معلمي را به گور مي برم اما تكاليف دانشجوها را انجام ميدهم تا در پرداخت قبض برق بدقولي نكنم وقتي برگه هاي اداري را پر ميكنم و دست شما را به گرمي مي فشارم دلم پيش باغچه ي گوجه فرنگي هاي ترش نيست من استقلال اقتصادي دارم اما كروات خفه ام ميكند ! من روز را با عشق به همكارم شروع ميكنم وقتي دلخور است يا ماهيانه اش را دارد احساس عذاب وجدان ميكنم و به او شكلات تعارف ميكنم صداي زنگ تلفن در خانه لالايي ام است ... روي ميز من نه پرچم كشوريست... نه عكس دوست و اشنا و معشوقه ...پس زمينه ي كامپيوترم سياه است به هيچ كس و هيچ جا تعلق ندارم متعصب نيستم هر انچه شعر و سخن قصار و معنوي مثل غذاي چرب به استفراغ مي اندازدم كفشهاي كتاني ام در كوله پشتي ام است بعد از اين كه در اداره تنها شدم كت را در كيف ميچپانم لباس راحت ميپوشم ... به سمت خانه ميدوم ازشما فرار نميكنم ... از خودم هم كه گريزي نيست ناراضي نيستم ... بي تاب شروع فردا هستم... همه تان را ديوانه واردوست دارم سال نو مبارك . . .
امير
ديروز سياوش حرف جالبي زد :
"هيچ چيز حريف زمان نمي شود "
هفده سالم بود ! مرتضي و من دوستهاي خوبي بوديم .
* * *
سوسن موهاي سياهشودم اسبي كرده بود و چند تارشو براي دلبري رو پيشونيش
ريخته بود . دفعه ي پيش هم همبن لباس تننش بود . دامن گل گلي پيرهن گشاد آبي با كفش نوك تيز مردونه . من و
مرتضي وارد حياط شديم ...صداي گريه ي بچه گوشم
رو پر كرد, مرتضي يكباره با لحن روستايي داد زد : آي سوسي... با (باز) نجيب رفته فلگي
(كارگري) تو بچه رو ول كردي ؟ سوسن لبخند زد و خيلي خونسرد رفت سراغ بچه. . .
حياط خونه ي مرتضي در واقع حياط نبود , باغچه اي بود با تراكم زياد درخت هاي كم ارتفاع كه پدرش در آن چهار
ديواري بر پا كرده بود و در آن كيسه هاي برنج نگه ميداشت اين انباري آجري اين اواخر از روي مودت پناهگاه
يك زوج افغاني شده بود .
همان كليشه ي داستاني يا عرف سنتي معروف : مرد سي و چند ساله و دختر
شانزده ساله با طفلي در بغل ! شايد دليل اصلي خيرخواهي پدر پير مرتضي همين طفل بود
.
از پله هاي خانه كه بالا ميرفتيم مرتضي ارام خنديد و به مسخره گفت سوسي
خوشگل كرده ...
يكبار وقتي مشغول درس خوندن بوديم سوسن يك گل بزرگ كه از باغچه كنده بود پرت كرد تو اتاق ...
يكبار هم در نزده وارد اتاق شد از مرتضي كاغذ قلم خواست ... مرتضي در
جستجوي كاغذ شروع به رقصيدن كرد و با خنده گفت ببين من افغاني ميرقصم ! سوسن با جديت به او گفت
كه اين رقص افغاني نيست و شروع به تاب خوردن و موزون چرخيدن كرد ...سينه بند نبسته
بود... خواهر كوچك مرتضي دست ميزد ... صداي در كه اومد سوسن به گمان اين كه نجيب
از كار برگشته مثل مرغ سر كنده از اتاق بيرون پريد و در يك چشم به هم زدن به چهار
ديواري پناه برد .
شب كه از خانه مرتضي بيرون ميرفتم چراغ اتاق نجبيب و سوسن روشن بود
...در فكر امتحان فيزيك فردا مضطرب و مشوش روي زمين را نگاه ميكردم كه دفتر مرتضي لبه
ي باغچه نظرم رو جلب كرد ! يك صفحه ي خالي
پر از نقطه هاي آبي با فاصله هاي نامنظم . دفتز رو به مرتضي نشون دادم خنديد گفت
تازه ياد گرفته ... سوسن به اين اميد كه ما درس رو زود تموم ميكنيم, نجيب ديرتر برميگرده و با مرتضي
نقطه بازي ميكنه صفحه رو پر از نقطه كرده بود.
امير
پدرم (بابا) همیشه به طنز و طعنه میگفت : دخترهای دنیا دو دسته
اند: یا خوش اندامند با قد بلند و کشیده باسن تراش خورده و سینه هایی سفت که نوکش پیوسته به عظمت باری تعالی اشاره دارد
یا دوست, پسر ارشد ابله و کج سلیقه ی من هستند! حقیقتا این انتخاب های
من تصادفی بیش نیست و من هم نه در بازار فرش شاغلم نه اهل غیاث آباد قم هستم که با دیدن زن فربه ترشح بزاقم فزونی کند!
حدود یک سالی میگذرد از رابطه ی من و زف (Zeph) عاشقانه دوستش دارم و هر روز علاقه ام بیشتر میشود ... شاید اگر دلیلش
را بپرسید چون آدم گهی هستم احساسات درونی خودم را به کناری بگذارم و با شخصیت زف مانور دهم.
ماشین پدر زف فراری اخرین مدلی است که مردم در خیابان کنارش عکس
یادگاری میگیرند اما او پیشخدمت ساده یک رستوران ایتالیایی است برای ساعتی دو دلار
(پنج رینگت) وقتی با حیرت و خشم علت این انتخاب را جویا شدم پاسخم این بود : عزیزم
هر چقدر هم پولدار باشی شام خانه هر شب پاستا یی با این کیفیت نیست!!
{ قاه قاه خنده ی پدرم را که مثل بابا نوئل سرخ و سفید شده از هزاران هزار
کیلومتر دورتر هم میشنوم}
زف را دوستانم دختر بچه تپلی شبیه به کلوچه ی زنجبیلی توصیف میکنند او
حاصل زندگی یک لرد میلیونر و البته افسرده ی هندی است که معمولا در اتاق بالا گریه
میکند و مادر امریکایی تایلندی دائم
الخمری که شبها در سالن پایین تنهایی سامبا میرقصد.
زف پر و صدا و مملو از شیطنت های کودکانه و البته شدیدا ترسو است. او روزها و حتی گاهی تا بامداد سخت کار میکند تا تماس های تلفنی اش شامل عباراتی باشد چون :عزیزم رفتم نیوزلند صدف جمع کنم... عزیزم از تاج محل زنگ میزنم تو هم اونقدری دوستم داری که شاه جهان ممتاز محل رو داشت ؟ عزیزم از سوییس شیر بیارم تو راه ترش میشه ساعت هم گرونه چکار کنم ؟
عاشقانه دوستش دارم !
پست زیر, کامنت من در وبلاگ حبیب
در تایید نقدی است که چندی پیش برای فیلم پرسپولیس نوشته است
مادر بزرک مرجانه که به قجر بودنش می نازد...خدمات
قاجر بر همه عیان است. پدر مادر و عموی مرجانه عده ای مرفه بدون درد غوطه ور در روشنفکر
بازی های توده وار بازی خوف ناکی را شروع کردند اداره ی امور به دست شاه ترسو بود و
این طیف خام و ابله که مثل حیوان درنده به جان ایران افتاده بودند لاشه اش را برای قشر بیمار و لاشخور مذهبیون باقی
گذاشتند چندی نگذشت که امثال
مرجانه نسل بیمار جنگ که واقعا در مصائب و فجایع مملکت بی تقصیر بودند همه مهاجر و پناهده ی فرانسه و سوئد
و امریکا و غیره شدند یا مثل پدر مادرش یاخیلی پدر مادرهای دیگرایران ماندند و غر زدند
...همه گناهشان را گردن دیگری انداختند .خانم ساتراپی اگرانقلاب شد طبقه ی روشنفکر خواست
اگر خمینی امد دلیلش سهل انگاری طیف شما و
خانم ساتراپی عزیز من هم ایران را ترک کرده ام من
هم به اندازه خودم مقصرم...یعنی همه هستیم, ای کاش در این تابوت را باز نکنیم تنها هنر شما این است که با نهایت قریحه در تصویر سازی , داستان جنایت پدرانمان در حق ایران را ترسیم کرده اید و به ان خداحافظ گفته اید
,
انصافا هم ساخت زیبایی است از روایت نسل سوخته ... شادمانید
که برایش جایزه برده اید اما نمی دانید این که من امروز تماشا میکنم و غرق انزجار از ایران و ایرانیان میهن پرست دیروز و امروز به تمدید ویزا فکر میکنم چه تلخ است.
http://9133.blogspot.com/2008/08/desktop.html
فيلسوف ،- ميان زنان و وطن !
دوستان عزيز، شما تا چند لحظه ديگر، شاهد سخنراني لاشه يك بيوگرافي غيرخودي ميشويد!. داويد هيوم ، فيلسوف تجربه گراي انگليسي،اسكاتلندي تبار،مينويسد كه درطول 3سالي كه درپاريس،درمهاجرت بود، روزي 2-3بار بياد دوري از وطن مي افتاد ورنج ميبرد. او ولي پيرامون ازدواج گفته بود كه زن ازجمله نيازهاي ضروري زندگي يك مرد نيست!.راديكال بودن هيوم در آته ايست و ضد مسيحي بودنش،چنان قوي بود كه نوشت تمام آثار مذهبي، متافيزيك و اسكولاستيك را كه اززمان يونان تاپايان سدههاي ميانه نوشته شده اند، بايد سوزاند. ازاينطريق او خشم روحانيان و خداشناسان مسيحي را برانگيخت.متافيزيك درنظر او يك فلسفه و روش بيفايده، غيرمنطقي و سفسطه گرايانه بود. او ميگفت انسان ميتواند بدون تهديد يك دادگاه آسماني يا ديني، موجودي اجتمايي و فرهمند باشد، چون غير از آگاهي روشنگرانه، انسان داراي احساسات طبيعي نيز است. هيوم ازطريق مبارزه پيگير وآشتي ناپذير با مكتب متافيزيك، فلسفه تجربي جان لاك را به اوج خودرساند. موضوع مركزي افكار هيوم “تئوري شناخت“ بود. بهترين روش تحقيق درنظر اوبايد تركيبي باشد از تجربه و مشاهده. باكمك هيوم، فلسفه تجربي انگليس نه تنها به اوج خودرسيد بلكه جرقه اي انقلابي، انساني و تحول گر يافت.اوميگفت، به استثناء رياضيات، هيچ شناختي بدون تكيه بر تجربه، بوجود نخواهد آمد. طبق ادعاي او، فيلسوف واقعي كسي است كه هميشه براساس اصول شك گرايانه قضاوت كند.
درنظر هيوم، هردانش انساني بر اساس تجربه بوجود آمده و تفكر انسان محدود به درك قدرت حواس او است. هيوم بعنوان يكي از نمايندگان فلسفه “تجربه گرايي“ ميخواست باتكيه بر قدرت حواس، به شناخت واقعي برسد. درادامه تجربه گرايي جان لاك مينويسد كه تنها پايه شناخت ،بايد تجربه باشد. وعقل هميشه نوكر حواس نيست، بلكه اغلب ناشي از يك تجربه گرايي بنيادين ميباشد. درنظر او كشف قانون عليت نه تنها براثر عقل،بلكه به علت تجربه هم ممكن است. اومنكر قانون عليت بود . تجربه گرايي و شك گرايي هيوم، تغيير مهمي روي مكتب “مثبت گرايي“ مدرن فرهنگ بورژوازي بجا گذاشت. در طول قرون 19 و 20 ، تجربه گرايي پايه ترقي نوع خاصي فلسفه و علوم تجربي شد.
هيوم ميگفت كه دركنار “يقين تجربه گرايي“ نبايد شك گرايي را نيز فراموش كرد و به عقل نميتوان هميشه اطمينان داشت. او ايده ها را همان تصورات ميدانست كه نتيجه عكسهايي از تجربه ها و حواس ما هستند كه نتيجه آن يك شكاكي ميانه رو است، به اين دليل انسان نميتواند بطور يقين همه چيز را بداند. شك گرايي هيوم متكي به روش تجربه گرايانه اوبود، كه از زمان باستان تا ميانه قرن 18 بي سابقه بود. شك گرايي اودر درجه اول دشمن سرسخت فلسفه متافيزيكي بود كه اززمان يونان دراروپا بعنوان “شبه فلسفه“ رواج يافته بود.براين اساس مورخين سير انديشه، هيوم را يكي ازنمايندگان روشنگري انگليس ميدانند.چون در اواخر عصر روشنگري، عقلگرايي در رابطه با شناخت انساني نيز دچار مشكلات شده بود، شك گرايي، رونق عجيبي يافت . شك گرايي هم براساس يك رديف از مرامنامه ها بوجود آمد كه نتيجه بحث هاي مهم و مداوم باكون و دكارت براي شناخت و دانش بودند. هيوم مدعي بود كه عادت مهمترين راهنماي انسان در زندگي ميتواند باشد و شك گرايي معتدل ، نه تنها موجب قناعت، رضايت و پرهيزكاري در زندگي، بلكه باعث كاهش دگمها، خرافات و تعصب ميشود.
هيوم نه تنها يكي ازفيلسوفان بلكه يكي ازمهمترين مورخين، اقتصاددانان و منتقدين ديني زمان خود بود. او به خلق آثار مهمي در زمينه هاي : تئوري شناخت، اخلاق، تاريخ و سياست پرداخت ، ولي مشهوريت اصلي او بدليل مقالاتي پيرامون اخلاق و سياست بود. او دين را يك پديده و جريان وابسته به روان انسان ميدانست كه آن خود نيز متكي به ترس و يا اميد است. شايد بدين دليل هيوم را يكي از پيشگامان مكتب فلسفي “ روانشناسي گرايي “ نيز بشمار مي آورند. او فلسفه را نتيجه انعكاس زندگي روزانه ميدانست و هرنوع خيالپردازي ايده آليستي و متافيزيكي را نفي ميكرد. به اين دليل او نه تنها تجربه گرا بلكه نماينده فلسفه روشنگري نيز است. “ فلسفه عملي “ او نيز ريشه تجربه گرايي دارد. او ميگفت ،امري اخلاقي است كه با طبيعت انسان تضاد نداشته باشد. درنظر او گرچه عقلگرايي مرزها و موانعي دارد و عقل جواب هر پرسشي را نميداند، ولي فلسفه تجربه گرا، فلسفه روشنگري است. درنظر او نه تنها متافيزيك، فلسفه عمل نيست، بلكه علوم تجربي، خرمني از احتمالات هستند. به عقيده او دانستنيهاي روزانه بايد كمكي باشند براي رفع نيازهاي روزمره انسان.
طبق ادعاي مورخين اجتمايي، ازنيمه دوم قرن 18 به بعد، بدليل رفاه نسبي در اسكاتلند، اين بخش از بريتانياي آنزمان، متفكرين زيادي به اروپا ،ازجمله فرانسه، صادر نمود. روشنفكران فرانسوي بيشتر از هموطنان انگليسي هيوم، به شك گرايي و مبارزاتش با مسيحيت علاقمند بودند. هيوم در فرانسه غير از محافل ادبي، فلسفي و روشنگري، با خالقين دائرت المعارفي نيز رابطه اي دوستانه داشت، گرچه دوستي اش مثلا با روسو ؛به سبب بيماري رواني و ماليخوليايي بودن روسو، در اواخر به تيره گي كشيد. روسو بعدها از او عذرخواهي نمود و آنرا نتيجه آب و هواي بد و مه آلود انگليس دانست !.
هيوم ازنظر ادبي، علاقه وافري به آثار ورژيل و سيسرو داشت. او شخصا با ديدرو، ولتر، روسو، و آدام اسميت معاشرت و تردد داشت. بيوگرافي نويسان، زندگي هيوم را شبيه زندگي دو انگليسي متفكر ديگر يعني لاك و هابس قيد نموده اند. هيوم شكايت ميكرد كه در انگليس گروههايي مانند : رياضيدانان، منطق دانان، متافيزيسين ها و الاهياتي ها با او دشمني ميكنند. پيش از نيچه، فيلسوفاني مانند هيوم ، ماكياولي، هابس و اسپينوزا، پيرامون اهميت قدرت و تسخير سياست قلم فرسايي كرده بودند. هيوم تعثير مهمي روي “ انتقاد عقل “ كانت بجا گذاشت. پيش از كانت، تجربه گرايي و عقلگرايي، هر دو مدعي شناخت بودند. كانت موفق شد كه آندو را با هم متحد نمايد. وي اعتراف نمود كه تاثير هيوم موجب شد تا او از زندان دگم هاي فكري بيرون آيد. انتقاد مهم هيوم به قانون عليت، مورد تحسين كانت نيز قرار گرفت. كانت سرانجام موفقيت فلسفي شك گرايي هيوم را زير سئوال برد، و نوشت كه او مانند ناخدايي است كه از ترس طوفان شك گرايي، كشتي لنگرانداخته اش را تكان نميدهد تا آن در ساحل بپوسد. تفكر هيوم از طريق مكتب “ مثبت گرايي“ يا پوزيويتيسم كنت ،تا امروزه روي انديشه غرب موثر مانده است.
ديويد هيوم درسال 1711 در اسكاتلند بدنيا آمد و در سال 1776 درآنجا درگذشت. او 2 ساله بود كه پدرش را از دست داد و در جواني بدليل اتهام آته ايستي و شكاكي، اجازه نيافت تا در دانشگاه تدريس نمايد. گرچه كليسا او را يك آته ايست ناپاك ناميد ولي هيوم بدليل مهرباني، خوشرويي ، نيكوكاري و طنز، ميان مردم و روشنفكران محبوبيت زيادي داشت. وي قبل از شغلهاي كتابداري، و معلم خصوصي بچه پولدارها، مدتي پرستار يك بيمار رواني مرفه بود كه تاثير ناگوار و تلخي روي او گذاشت. شغل كتابداري باعث شد كه او بدليل دسترسي به منابع عظيم، كتاب 4 جلدي و پرفروش “ تاريخ انگليس“ را بنويسد. هيوم توانست از طريق فروش اين كتاب، سالها زندگي راحتي را بگذراند.
مهمترين آثار او : تحقيقي پيرامون عقل انساني، ديالوگهايي پيرامون دين طبيعي ، و كتاب تاريخ انگليس، هستند. فلسفه او حتي امروزه از نظر اجتمايي، سياسي و تاريخ فرهنگ، قابل توجه مجامع روشنفكري است.
درنظر او اهميت حقيقت تفكر مكانيكي در علوم تجربي به اندازه ارزش “بحث هاي اخلاقي“ ميتواند باشد چون عقل، خلاف احساسات، قادر نيست ما را وادار نمايد كه هميشه اخلاقگرا عمل كنيم. گروهي هم هيوم را بدين دليل فيلسوف ناتوراليست نيز ميدانند، چون درنظر او هر مشكلي را كه عقل نتواند حل نمايد، طبيعت بطور خودكار، ترتيب حل يا نابودي آنرا ميدهد. او مدعي بود كه نه عقل ما، بلكه طبيعت انساني، مارا به سلاح احساسات مناسب و ضروري مجهز كرده است تا نسبت به انسانهاي ديگر رفتاري عادلانه داشته باشيم و هرجا كه عقل به مرز و مانعي برخورد نمايد، احساسات و غرايز انساني براي رفع مشكل وارد ميدان ميشوند. بقول اهل نظر، هيوم خواننده را دوباره بياد آن انداخت كه در جستجوي “يقين عقلگرا“، كه بخش مهم فلسفه مدرن است، باشد، چون آنها آنرا فراموش نموده اند. در نظر هيوم، حرص و كوشش انسان براي رسيدن به قدرت و حاكميت، نه تنها موجب فساد و بي نظمي عشق، بلكه تباهي عقل درميان انسانها را نيز موجب شده.
برگرفته از فرهنگ گفتگو به قلم ع. سلطاني

بي دليل خسته ام
فلسفه ي شك گرا برايم تسكين درد ابهام است و آغاز ترس روزمرگي ,
استسقای دانش بر آنچه در نظرم نسبي است حتي به اسم حقيقت.
تعبيرهاي عاشقانه و نوشته هاي توصيفي مثل فاحشه سر راهم را ميگيرند
از تقدس تصويري جز حماقت و چند نمودار رياضي نمي شناسم
شريك خيال پر دازي هايم دختر كوچكيست مضطرب كه انگشت كوچكم را رها نمي كند
غذای جوجه ی رنگی اش دانه ی جارو و سرخی لبهایش مداد شمعیست
برای من اگر در دنيا هنوز عشقي مانده باشد مطمئنا بوسه هاي غافلگير كننده ي اوست
امیر
مدتها پیش شاید یکی از ان شبهایی که تعدد پنجره های پرنوگرافیک و اخبار تکراری ناامنی در خاورمیانه حالم را به هم زده بود کاملا اتفاقی گذرم به وبلاگ حبیب افتاد... صادقانه مضمون و محتوای نوشته دقیقا به خاطرم نمانده اما به یاد دارم که هر چه بود نگاه جدید و جذابی بود . امشب بعد از چند سال بواسطه یک دوست دوباره با نوشته ی حبیب رو برو شدم و حس همزاد پنداری و تشابه سبک نوشتار بی اختیار به ترس قدم زدن های من با زوج شیزوفرنیکم دربعد از ظهرهای گرم سایبرجایا بدل شد .
تصمیم گرفتم این پست آن نوشته ای باشد که پس از خواندنش حسم دقیقا تعبیر نارضایتی بزدل متحجری است با موهای ایستاده بر بدن پس از نگریستن در کاریکاتورش غرق در اغراق و قریحه !
به هیچ نتیجه ای هم نرسیدم آخرش
فقط متوجه شده ام که دانسته هایم کم و محدودند و دلم هم نمی خواهد چیزی بر این دانسته ها اضافه کنم
کل زندگی ام هم الان این است که یک پوزیشن دکترایی چیزی پیدا کنم که به خراب شده ایران بر نگردم
کار هم البته می شود پیدا کرد
ولی هم کار پیدا کردن سخت است و هم من تمایلات سادو مازوخسیتی کسخلانه ای دارم که باز هم درس بخوانم
یه رفیق ما می گفت هر که دکترا می گیرد الاخصوص در یک دانشگاه متوسط آدم در پیتی است
در پیت نبود کار بهتری با زندگی اش می کرد
من هم موافقم
من هم در پیت ام
علم و درس خواندن هم در پیت است
رشته من هم در پیت است
رشته ای در لیسانس هم خواندم در پیت است
کل زندگی من در پیت بوده اصلا
این هم زندگی الان من
می روم دانشگاه
کتاب مربوطه را پرینت می گیرم که بخوانم که خواندم مشق هایش را انجام بدهم
تخمین می زنم چه قدر این مشق ها طول می کشد
پنچ شش روز کامل؟
چند روز وقت دارم؟
پنج شش روز؟
پس باید بشود دو سه روزی تفریح کرد نه؟
جایش می روم اینترنت ول می چرخم
یه آهنگ هم می زارم
یه چیز سنگین
یه چیزی که وقتی گوش می دهی احساس می کنی به روحت دارد تجاوز می شود
neurosis
rosetta
با چیزی مثل آن
بار هم منتظرم آن دریچه باز شود و چرک و خون از آن بیرون بریزد و من زخم هایم را تماشا کنم
اما از دریچه ای خبری نیست
نت ها به در بسته می خورند و می ماسند
درست مثل بقیه اتقاق های زندگی ام که به در بسته خوردند و هیچ وقت هیچ وقت دریچه ای را باز نکردند
زندگی من مجموعه ای بی ربط ترین و احمقانه ترین و بی ارزش ترین رویداد ها بوده
هیچ کدام به هیج کدامشان ربط نداشته
هیچ کدامشان باعث نشده من قدمی به جلو بردارم
تنها همه این اتفاق ها مثل سیرک مسخره ای جلوی من رژه رقته اند و مدام جایشان را به بعدی داده اند بدون آنکه من برایشان کوچک ترین ارزشی قائل باشم
بدون آنکه آنها را دنبال کرده باشم
پیش تر ها وانمود می کردم که این انفاق ها برایم ارزشی دارند
که من دارم رمزی را از این انبوه می خوانم
ولی حالا دیگر بی حوصله تر از آنم که چنین نقشی را بازی کنم
من واقعا چیزی برایم ارزشی ندارد
نه ایران و آدم هایش
نه جایی که الان هستم
نه دانستن
نه زندگی ام
نه حتی خانواده ام
من در درونم چیزی نیست برادران
من آدمی ام روستایی و خشن
بسیار ساده دل
و مغرور
من به جد پدرم خندیده ام که بخواهم بیش تر از این باشم
نمی دانم
من بیش از این می خواهم
ولی نه پوزیشن دکترا می خواهم
و نه شما را دوستان عزیز
من دلم می خواهد زن بگیرم
بیست تا توله پس بیاندازم
دلم می خواهد زنم را بزنم و اون باز هم مرا دوست داشته باشد
دلم می خواهد
تنها باشم
دلم میخواهد هیچ کس جلو چشمانم آفتابی نشود
دلم می خواهد تنها بمیرم
بدون آنکه احساس کنم چیزی بوده ام
دلم می خواهد سبک بمیرم
دلم می خواهد موقع مرگ این توهم را نداشته باشم که کسی به مرگم اهمیت می دهد
دلم می خواهد به آنجا برسم که بتوانم این را هضم کنم
شما هایی که فکر می کنید می دانید یا می خواهید بدانید
یه نفر هست که حالش از شما بهم می خورد
یه نفر هست که هر چه قدر هم نقشتان را خوب بازی کنید به ریشتان می خندد
حبيب

در پاسخ به سینای عزیز با تشکر !
همه ی نکته همینه !
بذار اسم دئیسم رو یه تکنیک خلاق بذارم . یه سوق فکری از پیش برنامه ریزی شده با این هدف که(در اون مقطع زمان) نقطه ی عطفی برای نمایش امریکای به ظاهر سکولاری باشه که امروز در دست مسحیت دگم جمهوری خواه و صهیونیسم دمکرات به نوبت اداره شه !
از نظر من حتی ثانیه ای تردید در نیت ماکیاولیست حماقته این رو تاریخ نشون داده !
من معمولا شبها قبل از خواب فكر ميكنم و صبحها بعد از خواب ماشين وار كار .
من ديشب به روزم فكر نكردم !
من هميشه وقتي همه خوابند و فقط ماده پرنده ها غيبت ميكنن آروم در رو ميزنم به هم و ميرم پي زندگيم . احساس خوبي بهم دست مي ده ... مثل اينكه حسودم . دلم نمي خواد بعد كسي برم بيرون
آره جدا نسبت به اين قضيه حسودم ! مثل بچگي هام كه تو بازي داد ميزدم : اول ......اول.......
اما امروز صبح همه چي يكجور دیگه است !
اونقدر يه جور ديگه كه از كنار كلاس مزخرف ساختمان گسسته كه ماه ديگه فاينالشه و حتم دارم ازش Aنميگيرم به راحتي گذشتم . اخه مي دونيد من يه جورايي مريضم راجع به نمره . انگار هر كس بهم A نمي ده به نواميسم متلك گفته باشه يا يه چيزي در اين حدود !
القصه تو رختخواب هي به ساعت نگاه كردم هي حرص خوردم ...
به اين فكر كردم كه سينتيا دوست سنگاپوريم كه ديشب باهاش تلفني صحبت كردم چقدر زشته و تو اين مدت طولاني كه مكاتبه ميكنيم چقدر عوض شده و اينكه اگه روزی همو ديديم گمون نكنم ديگه مثل اون موقع ها كه ميگفت دلش بخواد با من جهانگردي كنه!
دوباره اين ساعت لعنتي ...اه ...يعني اخه خبري هم نيست
قلت میزنم و بعد يه دفعه دلم می گیره كه خوب از اونجايي كه حوصله ي گريه و بعد هم پشت سرش عبارات خدايا فلان و خدايا بهمان رو ندارم از اين حس خارج میشم .
بعد يه دفعه فكر كردم چقدر دلم سكس ميخواد واسه همين سعي كردم بخاطر بيارم سينه هاي اخرين دوست دخترم كه دو سال پيش باهم بوديم چه شكلي بود ... تو همين فكرها بودم كه يه دفعه بي دليل ياد حرفهاي بودا درست در لحظه ي رسيدن به نيروانا افتادم كه ميگه :
روح من از جهل و خطا و آز و میل ،نجات یافت و در این موجود نجات یافته معرفت به راه نجات پیدا شد ، لزوم زندگی دوباره از بین رفت ، حالت قدسی در رسید وظیفه به انجام آمد و من دانستم دیگر به این جهان باز نمی گردم."
مردشور اين بلاتكليفي رو ببرن ! اين بودا هم فيلسوف عقيم يا سالك قديس وقت گيرآورده نميزاره ما ادم باشيم يه لحظه ...انگار بيست و اندي سال عمر من بدبخت همش به مرور سخنان قصار مشاهير گذشت ...مادرقحبه ها !
با هركي دلت ميخواد يه ابجو بخوري بايد مثل دختر بچه هاي چهارده پونزده ساله قبلش ذكر كني : باكره ام!
صداي معلم ادبيات دبيرستانمون تو گوشمه : شستشوي مغزي آقاجون ! شستشوي مغزي !
کاش یه جوری میشد از این اتاق فرار کرد
واي ...دوباره زل زدم به ساعت ...
از كنار پرده سرك كشیدم ...
اوه اوه چه روز آفتابي هم هست ...از باغبون و بچه ي چيني با كوله پشتي تا سگ سياهه اون پيرزنه همه اون بيرونن !
يكي از اخلاقهاي بد ديگه ي من اينه كه : خيلي حسوديم ميشه مردم زندگي كنن من تماشا ! واسه همين الان تصميم گرفتم به ده دقيقه اخر كلاسم برسم و اسممو تو اون ليست كذايي حضور غياب بنويسم اخه ميدونيد به قول ويتگنشتاين اين مهم نيست که معني هرچيز چيه مهم اينكه هرچيز بعد از به كار رفتن چه معني پيدا ميكنه !
امیر

محصور در محیط بنفش
اخفش وار به ضوابط بله گفتن
و مرگ تدریجی نوستالژی . . .
تو بخشی از سیستمی و محکوم به حل شدن در آن
ارائه ی تعاریف جامع برای حتی جزئی ترینها و توافق ریاضی بین نیازها و اولویت ها
حرکت بر روی خطوطی که همه به هم متصلند و این یقینا خاردارترین سیم هاست !
لذت؟
هیجان شیمیایی و توهم های پس از آن یا تقارن دو جسم که برای چند لحظه بستن چشمانشان حتی نیازی به دانستن نام یکدیگر احساس نمیکنند . . .
تعهد ... الزام ... اعتیاد به خدمت
و ناگهان
در خفقان رنگ بنفش موهای لخت قرمز رنگی معنای تمایز
دویدن در پی او نه برای او که برای فرار از اینگونه من بودن
فریاد های التماس آمیز زیر آب و البته بی پاسخ این ماده ی تاریک * و سعی او برای بازگشت به طبیعت انسانی یا هر آنچه با آن پذیرفته شود
درد ضربات پتک گونه ی عبارت Access Denied
استعانت طلبیدن از حافظه ی خالی از خاطره
استیصال
و سپس سر دادن یک آواز همراه با گریه های بی امان
میراث این نسل خدمتگذار
" آغاز مدرسه با شادی و سرور(هق هق) لای لای لا لای لا لای حرکت به سوی نور
در دل دارم امید بر لب دارم پیام همشاگردی سلام همشاگردی سلام
لبخندی از اعماق دل قبل از محو شدن نور سرخ !
کمی مکث و آرزوی تولد دوباره این بار در صفحه ای سفید !
امیر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ماده تاریک : در کیهانشناسی، به موادی در جهان هستی گفته میشود که از خود، نور (به عبارتی موج الکترومغناطیس) نمیتابانند و یا حتی منعکس نمیکنند و از همین سبب، به صورت بینایی قابل رؤیت نیستند. ساختار و تشکیل این مواد نامشخص است، ولی موجودیت آنها میتواند توسط اثرات گرانشی مواد قابل روًیت مانند ستارگان و کهکشانها توجیه شود
Yokomizo Seishi

(۱ ۲ ۷ ۵ ۳ ۹... )
دیر وقت بود... چقدر دلش یک لیوان چای می خواست
قلم برداشت
خط اول
شش لغت بی ربط در کنار هم قطار شد
به زحمت
شاید هر لغت عنوانی از رخداد ها و دیده های اخیرش بود
پس نگران از خالی ماندن صفحه ی آن روز در پی یافتن رابطه ای میان کلماتش شد
(پسر ۵ ساله ای در یک ظهر پاییز دراز کشیده اعداد را نامرتب می شمارد)
ژست صورتش مغرور بود گویی فرمولبندی برنامه ی هیلبرت* را در دست دارد حال آنکه هر چه سعی می کرد نتیجه راضی کننده نبود و جملات ناهمگونش شبیه اختلاط پیرزن های فراموشکار پارکها پر بود از تکرار و تکرار!
(پاهایش را یه دیوار می کشد ... ۵ ۷ ۲ ۳ ۱ ۴)
چرا عرق میکرد ... ترسش از چه بود ؟
به سر خلاقیتش چه آمده بود ؟
یعنی واقعا چیزی برای نوشتن نیست؟
سحر نزدیک بود !
پس امروز چه؟ صفحه ی امروز خالی بماند؟
(پسر بچه ذوق میزند و کوتاه من خندد)
راه رفت ... راه رفت تا سرانجام تسلیم بمبست آن شب شد !
غرولند کنان چراغ ها را یک به یک خاموش کرد
عصبی وارد اتاق آبی شد !
یکباره خودش را روی ملحفه های سرد و تمیز تخت سر داد تا به جسمی گرم خورد ... و چه احساس خوبی بود !
شاید حالا صدها خط برای نوشتن بود اما...
حتی دیگر دلش لیوان چای هم نمیخواست !
پس پلکهایش انقدر سنگین شد که صفحه ی انروز برای همیشه سفید ماند !
(پسر به خواب عمیقی فرو میرود)
امیر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* برنامه ی هیلبرت که به وسیله دیوید هیلبرت در دههٔ ۱۹۲۰ فرمولبندی شد، بنابود به بیان صوری (formal) همهٔ نظریّههای موجود در آن زمان به شکل یک مجموعهٔ متناهی از اصول موضوع پرداخته، و نیز ارائه براهینی که به واسطه ی آن اصول با هم سازگار باشند.
(تقدیم به پ.ص )
سلام!
علیک سلام!
(...)
خاکستری!... بد نبود ... یعنی خوب راستش اتفاق خاصی هم نیفتاد که اذیتم کنه ... فقط هوا ابری بود دلم گرفت !
چه روز خوبی !!
(؟؟؟)
تو بگو
ولی به شرط این که باز کتاب ادبیات نشی که حوصله ی هضم اراجیف و حس مزخرف همزاد پنداری با کارکتر های مریض داستان هاتو ندارم .
خوب می خوای بعد...؟
اه ه ه ه تو رو خدا تو یکی دیگه ناز نکن حرف بزن !
مممم ... معمولا یه میز انتخاب می کنم که دورش دوتا صندلی بیشتر نداشته باشه ! حوصله و طاقت شنیدن حرف یه آدم بیشترو ندارم دقیقا مثل کرم خاکی که در آن واحد انجام دوتا کار ازش بر نمیاد
خوب ؟
تو یه ساعت کم سه نفر به طرز بامزه ای به ترتیب سر میز من نشستن و رفتن... انگار که از قبل وقت ملاقاتی چیزی داشته باشن
نفر اول شروع کرد به تعریف از گوشی مبایلش که چنین و چنان میکنه و در قیاس با فلان مدل کله معلق میزنه و ... من هم خواب الود بدون اینکه گوش بدم به پرزنتیشنش سه تا جمله مدام از جلو چشمام رد میشد ...
چه جمله ای ؟
اول اینکه گوشی یارو رو خریده یا یارو گوشی رو
دوم اینکه این بابا با این حافظه از مدل ها و شماره ها و قابلیتهاشون میدونه پس لابد اسرار التوحید رو هم حفظه
سوم اینکه ایا یه صدای دلپذیر از پشت این گوشی مدرن ضربان قلب این رفیق ما رو ۱۱۰ تا می کنه؟
اگه بکنه که ایشون در کمال ناباوری خر خدا و خرما رو با هم مالکه !
(هه هه هه )
دومی همکلاسی هم جنس بازم بود که با اشتیاق از معشوق جدیدش میگفت و این که چطور وقتی پشت موتور سیکلت محکم می چسبتش احساس خوشبختی میکنه !
و باز دو جمله
چی ؟
اول اینکه به قول ننه {مادر بزرگم} دوره اخر زمونه مادر ... که خدا داند اگه هنوز زنده بود چی میگفت
دوم اینکه چرا من اصلا حرفای این بیچاره رو نمی فهمم و از همه بدتر چرا ازش بیزارم؟
هوم
سومی دیگه عدل زد به اثبات علمی کازمولوژی و انکار افرینش و برهان علیت و دکارت ال و در عوض برتراند راسل بل !
و من این دفعه در حالی که دستم زیر چانه ام بود یک جمله را مرور میکردم
( ؟ )
چه مرد بیکار و جسوری !
اوهوم...
از سر میز که بلند شدم سرم درد میکرد و می خندیدم
خوب ادمای دنیا همینان دیگه ! خودتم می دونی تو دنیای مسخره ای زندگی می کنی که نیاز ا لاغ باغبونت به نعل باعث میشه یکی رئیس جمهور شه یا مبارز کم شانسی مثل نیکولو ماكياولي واسه چند خط جزوه یک عمر بده ی تاریخ می شه - داستان دو راهب سیگاری* همیشه برقراره یا مسیر رفت و امدت به دانشگاه رو یه کوچه عوض می کنی دختر دائیت میره خونه ی بخت ! و کلا همه چیزش تکراری و مضحکه ! دوباره فردا یه روز سرد خاکستری دیگس واسه منو و تو و این سه نفر و بقیه ! دوباره فردا از اون سوراخ بر می گردیم این یکی ... خسته از سرما - روزمرگی و ادماش
اره
شاید ...
کسی چه میدونه ؟ شاید هم فردای این شهر خاکستری روز شفای یک بیمار ... تقابل دو نگاه عاشق یا خنده های از ته دل بود !
آمین... !
امیر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* دو راهب سیگاری در پی کسب مجوز برای خواست نفسشان (سیگار کشیدن) به سراغ مرشد رفتند
اولی پرسید که ایا مجاز است وقت مراقبه سیگار بکشد و از استاد پاسخ خشمگین نه شنید
دومی پرسید که ایا مجاز است وقت سیگار کشیدن مراقبه کند این بار پاسخ استاد یک بلی شیرین بود

شاید اگر کسی غیر از تو بود فکر می کردم بادمجان غذای ظهرش خیلی تلخ بوده !
قصدم دفاع نیست اما تصمیم گرفتم نوشته ی قبل را روشن تر کنم.
میم را داستان وار و روزنامه وار نخوان چون اصلا داستان نیست !
تمام نوشته ی میم در یک جمله خلاصه میشود : " بازی کن "
اتفاقا زندگی میم پریودی قسم شده به دو بازه ی کاملا متساویست :
تولد تا آن روز
و
آن روز تا امروز
میم از خانه ی تنگش ناراضی ست ـ طمع کار است ـ تا دلت بخواهد ادعا دارد
اما به دنیا که وارد میشود ندامتش آب رفته ز جوی است و بی بازگشت
میم شاکی ست . . . و از زمین و زمان به واسطه ی مصائبش کینه ی عمیقی به دل گرفته
از لگو بودن بی زار است
از این که عروسک خیمه شب بازی باشد با نخ های نامرئی رو به آسمان منزجر
گرایش و سوق فکریش هم در نتیجه ی همین تصویر ذهنی " قر بده بخند " یا " باحالیسم" نیست
او در انتظار معجزه است و " ت . ت . ت " خانه ی او ست.
او قسم خورده...و تا دم مرگ از اعتراض نمی ایستد تا جایی که حتی حرفه اش را نیز چنین بر می گزیند و
ناسزای ناموسی از نوع ادبی نان به سفره اش می آورد
میم معتقد است آزادی انسان هنگام خلقتش از او صلب شده او از حکومت و سیاست های زمینی انتظاری ندارد
او از فردا نه به خاطر فردا که به دلیل از امروز بی زار بودن بیشتر سخن می گوید
تا بالاخره در می یابد که دنیا او را خواهد بلعید ... هضم خواهد کرد ... و جسد پس افتاده ی متعفنش را یک هفته ـ یک ماه ـ نهایتا یک سال خواهند گریست و بس !
و حالا تناوب سینوسی بازگشت دوباره به خانه ی اول و تضرع برای آغاز بازی بعد !
از فردا تصمیم میم امروز را زندگی کردن ...
امیر
بله قربان اسمم میم است
مشتاق و متقاضی شرکت در بازیتان هستم.
(...)
اوهوم
(...)
بله و در دفاع از اشتیاقم خود را آزمندی ار نوع لیوان های سوراخ و اشباع نشدنی آب پس ده معرفی میکنم و خوب البته انسانیتم هم اثباتی بر عطشم !
اینها دقیقا جملاتی بود که میم قبل از ترک گرمای وصف ناپذیر خانه ی اول گفت و البته ثانیه ای نپایید که
تایید آسمان بانی لمس ندامت از نزدیک به عنوان اولین حسش در بازی حتی قبل از درد یا ترس شد .
بعد ها به دلیل روحیات خاصی که داشت پیوستن به فرقه ی " در انتظار معجزه " نظرش را جلب کرد و شاید اگر میتینگ های حزب " ت ت ت " * نبود میم امروز آدم دیگری بود.
و باز هم بعد ها منتقد هفته نامه ای کم تیراژ شد
میم بی رحم بود شاید هم مریض از انها که عقده های کودکی و ساید افکت های مازوخیستیش را در تصویر افکار دخیل می کرد ...در یک کلام میم جلاد با سوادی بود
خودش میگفت اینده نگر است ولی دروغگو بود . این مسلک همیشه مسرف لحظه ها و جملاتشان وفور عباراتی نجس چون :
فردا خواهم ...
ببینم چه ...
اگر بشود ...
است !
میم در خواب بیقرار بود و برای دست دادن با همکار مردد
رضایت ارگاسمیک او خود ارضایی هایی بود که حتی خالی ار خیال پردازی بود
واژه ی شوهر برایش انحصار و پایان ازادی تلقی میشد
میم از ازادی تعریف خاصی داشت با انکه اخیرا در اعتراض به حدود مذهبی متداخل در سیاست های دول خاکستری به اشتباه یا قصدا فلسفه آزادی از نظر کانت** را مثال زده بود اما نظر و تعریف خودش چیز دیگری بود .
تفریح میم فحش های من درآوردی اش را نثار زمین و زمان کردن بود تا این که یک بعد از ظهر وقتی این ناسزاها را نثار پس مانده ی غذای متعفن دو روز پیش میکرد نگاهش بر روی ظرف خشک شد و ارام زمزه کرد :
خوردم ...
هضم کردم ...
پس دادم ...
هنوز هم هست !؟
گمانم همان روز استعفا داد و برای همیشه ساکت شد
امروز میم برای باقی پولش بحث میکند ... در صفوف طویل می ایستد ... نگران مرگ زمان نیست ...اصراری به اصلاح ندارد...رختهای چرکش کمتر از قبل است... حتی شاید پیگیر یک سریال باشد !
میم هنوز فحش میدهد !
امیر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* تلاش. تساوی. تکامل
** آزادی به مفهوم کانتی آن، مادامی که با آزادی هر فرد دیگر، بتواند در چارچوب یک قانون عمومی برقرار باشد، تنها حق اولیهای است که به هر انسانی به دلیل انسان بودنش تعلق دارد. کانت همهٔ دیگر اصلهای حقوق بشری مانند برابری و استقلال انسان را از همین اصل بنیادین آزادی مشتق میکند. کانت در فلسفهٔ سیاسی خود، نه تنها آخرین پیوندهای میان اندیشهٔ سیاسی دوران جدید و دورانهای پیش از آن را بطور قطعی میگسلد، بلکه فراتر از آن، مفهوم «حق طبیعی» عصر روشنگری را به گونهای پیگیر رادیکالیزه میکند.