تبليغاتX
حلزون
یادداشتهای شخصی امیر عباس صباغ

چند روز پیش با دختر‌ها در حین تمرینِ فوتبال شدیدا به منبر رفته بودم که آقا چنین کنید و چنان... این طفلی‌ها هم سراپا گوش مشغول هضم فرمایشات من بودند... بحث به تمرینِ ضربات سر رسید که گفتم بجای توپ فوتبال با والیبال تمرین کنید که نرم تر است...آقا والیبال گفتن ما همان و خنده‌های هیستریک بچه‌ها هم همان. بعضی‌ از خنده به روی زمین افتادند. من مبهوت در پی‌ نکته می‌گشتم که متوجه شدم این انگلیسی زبان‌ها دو جور واو دارند و من ناخوداگاه والیبال را به جای وی‌ با دبلیو تلفظ کرده ام. از من سوال کردند که آیا ما در الفبای فارسی یک شکل حرف داریم یا نه... که البته من توضیح دادم که نه آقا بعضی‌ حروف سه چهار مدل دارند. امروز در این فکر بودم که دیگر چه لزومی به این تنوع هست... ما این روز‌ها چه توفیری بین ز، ض، ظ  و ذ در تلفظ قائل می‌شویم؟ بیاییم و این کودکان معصوم کلاس اول تا پنجم را از استرس امتحان املای سخت معاف کنیم.

ملتمسانه عزیزان نژاد پرست لطف کنند آتو نگیرند از این نوشته و باز به این اعراب مظلوم خرده نگیرند. مسٔولان در حال حاضر در کنترل زبان کشور هستند و باور بفرمایید برای ایجاد تغییر زیر هیچ گونه فشاری قرار ندارند.



+ نوشته شده در  Thu 17 May 2012ساعت 2:17 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 


من تقریبا حتم دارم که سکته و کهولت سنّ و سرطان ریه و غیره جان من را نخواهد گرفت. من قرار است در یک سانحه رانندگی‌ از میان بروم.

...

ظاهراً در آن دوران شکل گیری شخصیت و آشنایی با روحیات فردیست که ما با ترس‌هایمان آشنا می‌شویم. من البته کلا شخصیت شجاعی نیستم و داستان‌های زیادی به واهمه میاندزدم... اما در میان این لیستِ طویل یک مورد همیشه بیشتر از بقیه برایم ناگوار و ترسناک مینمود: از کودکی به دلیلی‌ نامعلوم تصویر این که در یک بزرگراه تاریک در حین رانندگی‌ گم شوم و ارتباطم با سایرین قطع شود مرا به گریه می‌انداخت... تنها وسط ناکجا!

...

بعد از ۲۷ سال بالاخره گواهینامه رانندگی‌ گرفتم. کلا من هیچ علاقه‌ای به رانندگی‌ نداشته و ندارم و برای همین این همه سال سعی‌ در به تعویق انداختنش کردم. هر روز که پشت فرمان مینشینم اضطراب عجیبی‌ بر من غالب میشود. اتومبیل‌های پشت سر نشادر به ماتحت دارند و و اتومبیل‌های پیش رو لاک پشتند و من در این ساندویچِ لعنتی دائم در حال ملاحظه و درک این دوستان هی‌ سرعتم را بالا و پاین می‌کنم. و تفریحم این است که پس از یک نظر دیدن این راننده‌ها با قصه ساختن از شخصیتشان مسیر آن روز را مفرح تر کنم. گاهی‌ فرض می‌کنم که آقای عجول پشت سر قرار است به بیمارستان برسد و اولین فرزندش را در آغوش همسر ببیند. یا خانم جلویی که سال‌هاست بازنشسته شده از روی بیکاری برای قرار ملاقات با یکی‌ از دوستانش دو ساعتی‌ زودتر به راه افتاده و عجله‌ای هم برای رسیدن به مقصد ندارد. خلاصه این که من و این خودروی شش سیلندرِ ده دوازده ساله‌ام در میان قطار ماشین‌های بزرگ و کوچک به راه می‌افتیم به مقصد کارآموزی که به بیگاری بیشتر می‌ماند. هر روز صبح قبل از این که در ماشین بنشینم همسر و سگ از پشت پنجره برایم دست و دم تکان میدهند و به من یادآوری میکنند که چه کسی‌ هستم و نقشم چیست. و بعد رادیو جریان جنایت روز قبل در حومهٔ شهر را توضیح میدهد و ...

...

امروز در این فکر بودم که گاهی‌ به سرم میزند بزرگراه نا آشنایی را انتخاب کنم. تلفن را از پنجره بیرون بیندازم (لعنت بر آن حرام زاده‌ که فناوری تلفن همراه را اختراع کرد) و به سمتی‌ نا معلوم رانندگی‌ کنم. خدا می‌داند از کجا سر در می‌آورم... ویسکانسین؟ داکوتای شمالی؟ هیچ اشتیاقی هم به آن کلیشهٔ فیلم‌ها و سوار کردن و آشنایی با آدمهایی غریبهٔ میان راه ندارم. حتا اگر آنها داستان‌های جالبی‌ برای گفتن داشته باشند من گوش شنیدن ندارم. تنهایی در جاده به مسیری نامعلوم...برایم عجیب است که تجربهٔ این حس که روزگاری فکرش هم لرز به تنم می‌انداخت امروز به طرز عجیبی‌ برایم دلپذیر شده! یک بار به خود می‌آیم و میبینم نیم ساعتیست که رویا پردازی میکرده‌ام در حین رانندگی‌ به سو‌ی خانه.

...

من احتمالا در یک حادثه رانندگی‌ در میان یکی‌ از این خیال پردازی‌ها کارم ساخته میشود، و فکر‌ این که همسر و سگ همچنان در انتظارند به ترس میاندازدم و مریضم می‌کند.



+ نوشته شده در  Thu 26 Apr 2012ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 


اینطور نقل میکنند که چنانچه به پیشهٔ بلاگ گری مشغولید و مدتیست که حرفی‌ برای گفتن نداشته اید سعی‌ در توجیه و توضیح غیبتتان نکنید که تاثیر منفی‌ بر خواننده میگذارد. خیلی‌ اسوده و ریلکس به ویرایش پست جدید بپردازید و صدایش را هم در نیاورید که یکی‌ دو سالیست به کمای روحی‌ - فکری - شخصیتی گرفتارید.

من مدت ۹ ماهیست که به ایالات متحده نقل مکان کردم که در نوع خود تغییر و تجربهٔ جالبیست. بعد از ۶ سال تجربهٔ زندگی‌ در جنوب شرق آسیا (که این اواخر به سبب کوچ دست جمعی هموطنان عزیز با محلات تهران توفیر چندانی نمیکرد) ورود به اینجا خالی‌ از لطف نیست.

و اما از فضای این وبلاگ می‌گفتم. اول این که ظاهراً و به قول همسر عزیزم دورهٔ این وبلاگ‌های دفتر خاطراتی سر آمده و نویسندگان فضاهای اینچنینی به گذران دورهٔ تحصیلی متوسطه مشغولند. به گفته ایشان امروز رسالت بلاگها اطلاع رسانی و مباحثه پیرامون موضوعات عمیقست و لازمه ادارهٔ این گونه فضاهای مجازی متمرکز بودن به موضوعات تخصصی است. دوم این که مدتی‌ در فکر راه اندازی صفحه‌ای بودم با محور آموزش و توسعه بین‌الملل. تصمیم داشتم با اطلاع رسانی و به اشتراک گذاشتن تجربیات کاری و آکادمیک سه چهار تا خواننده‌ هم سلیقه پیدا کنم. اما هیچ وقت حوصله و وقتش حاصل نشد. امروز هم که پس از مدتها این پست را مینویسم بیشتر از روی حس کنجکاویست. چند نفر از ما هنوز به این فرمت سنتی بلاگ نویسی پایدار ماندیم؟ صفحاتی که شتر گاو پلنگ وار مثل اش شله قلم کار چند پست ادبی‌ دارند، یکی‌ دو تا نیش و کنایهٔ سیاسی چند تا نوستالژی نامه و... و اگر هنوز اینگونه می‌نویسید استقبال خوانندگان چگونه است؟ هنوز مثل شخصیت سریال تلویزیونی هفته‌ها شخصیت شما را دنبال میکنند؟ و گاهی کامنتهایی از نوع شعرِ نو می‌نویسند؟خوشحال میشوم اگر نظرات و تجربیاتان را در اینباره به اشتراک بگذارید.

در ضمن بنده به احترام دوران جوانی و پست های بی‌ محتوایی که امروز حتّی خودم هم از برخی‌ از آنها سر در نمیآورم این فضا را حفظ خواهم کرد و گاهی چند سطری مینویسم.

 


+ نوشته شده در  Sat 31 Mar 2012ساعت 5:26 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 

 


سوار بر وسیله نقلیه ای ساده می رانم در میان دالان صورتی و سفید درختانی که چون عروس چشم نوازند. مشتاقم تا صورتم را از پنجره بیرون برده و به سردی هوای دزد بهار و عطر شکوفه های گیلاس سرمست باشم. که باد موهایم را ببرد و دلم را هم... پا برهنه و جیغ زنان پر از امید و انگیزه در یک روز افتابی بی مشغله ; سازم کوک ! ان روز که پدر را یکی عاشقانه دوست بدارد و مادر دیگر نگران و دلتنگ در انتظار حسنکش بع بع معصومانه نکند.  

 

... 


تنها نشسته ام در گوشه ی اتاقی مملو از سیم ها یی که مثل روده در من گره خورده اند و هرکدام به وسیله ی کثافتی متصلند. 



+ نوشته شده در  Tue 7 Dec 2010ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 


Bernard (Dylan Moran): I've got to get a girlfriend, just for the summer, until this wears off . She'll be a summery girl. She'll have hair. She'll have summery friends who know how to be outside. She'll play tennis and wear dresses and have bare feet, and in the autumn, I'll ditch her, because she's my summer girl...









+ نوشته شده در  Tue 9 Nov 2010ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 



با بحران جدیدی درگیر هستم .

دچار فراموشی شده ام ! 

حافظه ی کوتاه مدتم به طرز وخیمی از کار افتاده است و در عوض تصاویری کدر از سالیان سال قبل جلو چشمانم رژه می رود. کتاب خواندن برایم کابوس است . امروز بیست صفحه میخوانم فردا دوباره همان بیست صفحه را. گمانم چند سال بعد در یک خیابان با یک پلاستیک خرید به خودم می ایم و هر چه فکر میکنم آدرسم را به خاطر نمیاورم . مثل دوران کودکی که از گم شدن می ترسیدم قرار است  کناری بنشینم و مثل ابر بهار اشک بریزم تا شاید کسی از روی ترحم سوال کند : چه شده عزیزم چرا گریه میکنی ؟  من از گذشته پند نمی گیرم  چون چیزی از آن به خاطر ندارم . من داتنگ نمیشوم چون همه چیز از ذهنم پاک شده است. من ... من کرم خاکی ام  در فکر و تصمیم گیری محدود . من همه ی غذا های دنیا را میسوزانم . همه ی تواد ها را از قلم  میاندازم . من فرمول محاسبات و معنی لغات و ان شب که هم بستر شدیم را اصلا به خاطر ندارم . من سال ها ی سال است که انگار در خوابم. کاش میشد و با مردم در اجتماع شطرنج بازی میکردم. کار من چشم بسته شیرجه زدن در حوض خالی است ! بی دلیل پی یافتن شماره ی  تلفن در جیب و کیف پولم نباشید که همه سال ها است  فوت کرده اند و اگر هم هستند صدا و اغوششان  گرمتر از شما نیست.   




 

+ نوشته شده در  Sat 6 Nov 2010ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 



یکی از دوستان می گفت به چلوکبابی معروف حاج علی در تبریز رفته بودم.از مزه و کیفیت چلو کباب که بگذریم در پایان امر برای حساب و کتاب دم دخل ایستاده بودم و منتظر سئوالی بودم مثل : غذا خوب بود ؟ یا "از سرویس راضی بودید؟" اما در عوض صاحب چلوکبابی ازم پرسید: " بهت چسبید؟"



+ نوشته شده در  Wed 8 Sep 2010ساعت 9:8 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 


بعد از فیلم "بوتیکِ" حمید نعمت اللهی دیگر آنچنان از فیلم ایرانی لذت نبردم شاید "چهارشنبه سوری" فیلم خیلی خوبی بود اما روحیه من در آن روزگار حیض بود و آنچنان که باید تکانم نداد . دیروز موفق شدم با تاخیر زیاد "درباره ی اِلی" را سر حوصله تماشا کنم ... البته من سواد سینمایی ام هم مثل باقی فقیراست اما واقعا عاشق این کار آخر اصغر فرهادی شدم !




+ نوشته شده در  Tue 7 Sep 2010ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 


کلاس درس مضحک... اقتصاد خُرد کارشناسی ارشد.
درس آخر.
گراف . آنالیز . دَرد . کوفت .
استاد رنجور هندی با درجه دکتری از دانشگاه مَدرَس و باری از انتشارات برای چندر غاز حقوق بیشتر از چانایِ هِند به کوالالامپور مهاجرت کرده است خزعبل به خورد یه سری بی سواد میدهد. صد رحمت به کلاس کنکور.
دانشجوهای ایرانی دائم نگران امتحان هستند و از نکات امتحانی میپرسند. یمنی ها مدام غر میزنند که رمضان است و اصرار دارند کلاس کوتاه شود . چینی ها مبهوت به در و دیوار زل میرنند و مثل خر جزوه می نویسند گمانم سرفه های استاد(مربی) را هم با خودکار سه رنگ ثبت کرده اند.
استاد از استراتژی و فرمولهایی میگوید که با آنها سود کلان می کنید ... پیش خودم فکر میکنم که جالب است اگر او راه را میداند چرا درامد فرهنگی ناچیز دارد ؟ ان هم در  یکی از سطح پایین ترین موسسات اموزشی کره ی زمین؟
زنگ تفریح میشود و من مثل عقده ای های متظاهر کتاب فلسفه ی دانش از انتشارات آکسفورد ورق میزنم و خلاصه بر میدارم برای رضای خدا و شادی روح مادر بزرگ.
بعد درست زمانی که داستان به جای حساس میرسد و از دیود هیوم نقلی میشود برای لحظه ای فکر میکنم گٌهی هستم و در تالار بزرگان تیرینیتی کالجِ کمبریج شمایلم اویزان است ... که آقا من اشتباه در این کلاس زپرتی بُر خورده ام... لبخندی میزنم و به دید حقارت به این همکلاسی ها که لابد میخواهند دکتری در پیتی هم بستانند نگاه میکنم. به فکر فرو میروم که چقدر خوب بود با عده ای از دوستان مگوز بَرمَن (پر افاده) در کنار سالن مک ایوان دو گل چوگان بازی کنیم و بعد هم ویوالدی ریلکسمان کند و  سینه ی غاز با سس عسل و پرتقال بخوریم ... به خودم می ایم !
گرسنه ام شده است ... کاش بشود جزوه ی خوانایی برای امتحان پیدا کنم... کاش کلاس امروز زود تر تمام شود ...راستی  پی اچ دی را چه کنم؟


 
+ نوشته شده در  Wed 25 Aug 2010ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 



دِداش مو دیگه اینجه نُممانُم مِگن ای مالیزیر جای با صِفاییه . مِث هم نقندر خودما مُمانه .

یَره مَمّدشا کَلپِسه اینجه اُسکلی نبات بود دانشگاه پیامم اسمش در نی یامد حالا مردِکه آل رفته اونجه مهندسی رُباتین ماخانه خیلیم سعادتمند رِِِفته اِینگار. حالا ماره مگی سوسماره مگی.

خلاصه که بساب (به حساب) کَندار باید کرد اسمال اقا .

شما هم همی نیسانه برفوشی اونجه هم خوده خلبانیشم قوبول مِری...

ما فرار مغزایم دِداش فرار مغزا ...  

مُگم حسن حرف مغز زِدی گشنم رفت بِرِم سر شهدا یَک سامدیویچ مغزی بِزنِم  به بدن روحما شاد شه ملاغ بزنه .

بِرم دیداش ... بِرم . 



+ نوشته شده در  Sat 7 Aug 2010ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 



آقا من مدتی است دیگر حالم خراب نیست.

احساس میکنم در تعجیل برای رسیدن به هدفی نیستم.
رقابتی ندارم.
خواسته ی خاصی هم ندارم.
من به عورت تک تک نوامیسم خندیده ام که پوزیشن دکتری بگیرم.
همین که هستم خوب است. بس است. اگر هم جایی اقدام میکنم از سر ناچاری است تا شاید کشوری درش را به روی من باز کند تا به بهانه ی یادگیری خودم را مثل فاحشه عرضه کنم.
من با ساندویچ کالباس اسهال میگیرم ...حوصله ی اسلحه دست گرفتن ندارم وگرنه همان خراب شده ای که پس افتادم سرم را زمین می گذاشتم.
سابقا احساس میکردم که دارد دیر میشود.
راستی کدام دیوثی گفت نباید هنگام خوردن دهانم صدا ایجاد کند؟
نظر این خواهر خوانده ی همسایه ی ممد اقا از کی مهم شد؟
امروز سرحال تر از قبلم ...  خوب مِی خورم و بیشتر می خوابم.
در مسابقه ی دو زندگی من ان وسط ها قمبل کرده ام حمام افتاب می گیرم. عده ای هم نشادر به ماتحتشان کرده اند عجله دارند.
چند سال دیگر درد های استخوانی شروع خواهند شد و آلبوم عکس بیرون خواهم اورد.
لابد از سر روزمرگی زندگی با همسرم و تکرار به یاد زن هایی که در مسیر امدند و رفتند خود ارضایی میکنم.
 
آقا ... چقدر دلم برای حاج "قربان سلیمانی" تنگ شده.
کاش هنوز بود.

 


+ نوشته شده در  Sat 19 Jun 2010ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 



حیاطی در کار نیست.

من هشت سال دارم و "س" چهار ساله است !
من آلمان غربی هستم و او را وادار میکنم که سوئد باشد شاید چون رنگ موهایش روشنتر از من است. 
دروازه ی من دری کم طول و پر ارتفاع است که رو به ایوان باز میشود؛ در را که باز میکنم باد پرده را به جلو می راند مثل تور دروازه ی واقعی. دروازه ی او پله های عریض و کم طول پشت سرش است. من پیراهن ورزشی دارم و به طعنه به او میگویم : تیم من میتواند لباس داشته باشد چون مارک از کرون بهتر است (واحد پول تمام کشور ها را از حفظ کرده ام . در تقویم مادرم بود.)او اهمیتی به حرفهای من نمیدهد. من مشغول نقاشی پرچم کشورها بر روی تکه های کاغذ میشوم تا مراسم قرعه کشی برگزار شود . او روی پله دراز کشیده و بی اطلاع از این تشریفات تماشا میکند.
به دنبال تُنگی, جامی چیزی میگردم تا برنده به حقش برسد. از  میهمانخانه جام سبز رنگی میدزدم و برمیگردم ... حوصله اش سر رفته با چشم دنبالم میکند. ساق بند رکن مهمی است! که من از محرومم جوراب حوله ای بلندی می یابم و قسمت انگشتان را را پاره میکنم و ان را تا روی ساق بالا میکشم  . اماده ام .
سرود ملی من درآوردی میزنم و از اتاق بیرون میروم تا جام جهانی اغاز شود .
او روی پله ها خوابش برده !
غصه میخورم و انقدر گریه میکنم تاآقای رنگارنگ می رسد.(آقای رنگارنگ نام مستعار پدرم بود. ان زمان مغازه ی اسباب بازی فروشی به نام رنگارنگ داشت به همین سبب بچه ها اقای رنگارنگ صدایش میزدند.واقعا هم ادم رنگارنگی بود: دائم در استرسِ َچک و سفته و قرض و زهرمار.)
القصه اقای رنگارنگ میرسید و برزیل بود و من هر بار میپرسیدم که چرا برزیل و او میگفت که بازی شناور دارند و من نمیدانستم که بازی  شناور چیست. اقای رنگارنگ همیشه بازنده بود تا من اعتماد به نفس بهتری داشته باشم . جام سبز جهانی از آن من بود. شام املت بود و مجید قناد جوان بود و تلویزیون ایران دو شبکه ای. از جام جهانی نود چهار شانزده سال گذشته و اینبار جام جهانی در افریقاست! چهار سالی میشود اقای رنگارنگ را ندیده ام. انگار برخی دغدغه ها همان طوری باقی مانده است...هنوز چک و غرض و فشار...او حتی دیگر شوق و شور فوتبال هم ندارد.
"س" را از همان پنج سال پیش دیگر ندیدم. میگویند هنوز روی همان پله ها خواب است.


+ نوشته شده در  Fri 4 Jun 2010ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 



من کاملا اطمینان ندارم اما به گمانم یک روز زمستان که همه جا یخبندان بود و ماشین روشن نمی شد .... تلویزیون ایران وقت غروب به بینندگان شب به خیر گفته بود و رامون کاخال به جای حساسی رسیده بود ...والده ی بنده از سر روزمرگی و ملال روزگار برای جذابتر کردن زندگی در دوران قحطی جنگ مرا ابستن شد . 

+ نوشته شده در  Sun 18 Apr 2010ساعت 5:2 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 


ارام ارام به خواب میروم

نسیم دوست داشتنی شهریور مرا با خود می برد 

با انان که دوستشان دارم وداع نمی کنم 


امیر 



+ نوشته شده در  Sun 28 Jun 2009ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 



توله که به دنیا امد مثل باقی موجودات مظلوم و قابل ترحم بود 

صدای واق واقش گرفته بود 

نفس نفس میزد و مادر بی تفاوت به نظر می رسید 

چندی نگذشت که از شیر گرفتنش ... از مادر هم 

او به تاریک ترین سوراخ ممکن تبعید شد 

سوراخی که در ان کور سویی از امید وجود نداشت 

تاریکی مطلق !

جای ضربه های چوب نوک تیز  بر بدنش میسوخت  

شاید چندین و چند روز بود که نور ندیده بود 

بوی تعفن دفعش با غذای خام و خون الودش در هم امیخته بود 

عاقبت یک روز 

در باز شد

نور چشمانش را کور میکرد اما او را به سوی خود میخواند

بیرون که رسید هیچ چیز عادی نبود 

به مقصدی نامشخص میدوید 

به دنبال طعمه ای بود تا دندان هایش را در ان فرو کند 

ظاهرا ترسناک و مهار ناشدنی به نظر میرسید  

اما اندکی نگذشت که به نفس زدن افتاد از دویدن خسته شد 

ارام شد

به اطراف نگاهی از سر بی حوصلگی انداخت

 و 

بی اختیار رهسپار لانه شد 

همان سوراخ متعفن 

همان دخمه ی تاریک

او به همان جا تعلق داشت  

...  


امیر  


 

+ نوشته شده در  Tue 23 Jun 2009ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 



 ساعت ۷ صبح است ...

دوان دوان به ایستگاه میرسم 

خوشبختانه هنوز از اتوبوس خبری نیست 

به اطراف نگاهی میکنم 

مردی میانه سال ناسی لماک میفروشد 

برای خرید صبحانه نزدیک میشوم

از تمیزی غذا سوال میکنم

با شعف تایید میکند 

اما یکباره با لحنی صادقانه اضافه میکند :

زمانی که همسرم می فروخت تمیز تر بود 

صورتش در هم میرود 

بدون اینکه به او فرصت صحبتی دیگر بدهم اه میکشم و دور میشوم ...

  

 امیر 


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ناسی لماک : صبحانه ی سنتی مالایی متشکل از برنج بادام زمینی تخم مرغ و ساردین 




+ نوشته شده در  Tue 19 May 2009ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 



به صورتش زل میزنم 

انگار تشنه ام 

به سینه های سفیدش که وقتی خم میشود دیده میشوند 

احساس حقارت میکنم ... 

لبخند میزند 

دلم فشرده میشود 

اخم میکند

گوش هایم سرخ میشوند 

بازی تکراری آشنایی را دوست ندارم

فرمول ادب و شخصیت مردانه برای من کار نمی کند

دوره ی مرام و معرفت - بزرگی و مودت گذشت 

من گاز میگیرم

احساس من با شمع و گل و اسپاگتی میانه ای ندارد

من خیس عرقم

من میخواهم موهایت را وحشیانه بکشم و تو مقاومت کنی 

و انروز باران هم نبارد 

دوست دارم فردای انروز رد ناخنت روی گردنم رسوایم کند 

و تو از شرم کم تر صحبت کنی و بیشتر نگاه کنی 

من نمیدانم چه به سر من امده 

...



امیر 


+ نوشته شده در  Tue 19 May 2009ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 


گیاهم بی حال

نگرانش هستم

برایش موزار گذاشتم ... 

هنوز غمگین به نظر میرسید ... 

فکر کردم شاید محدودیت های گلدان جلو پیشرفتهایش ایستاده گفتم گلدانش را عوض می کنم ریشه میدواند تعویض گلدان بیمارترش کرد انگار ترسیده بود

دور از خورشید دلتنگ بود در کنار نور چشمانش کور میشد   

خاک نو را با اشک چشمم اب دادم تا عشقم را ثابت کنم 

بی تفاوت بود در استیصال مطلق خشکیدنش را به نظاره نشستم و مدام از خودم سوال کردم : چرا ؟ کجای کار اشتباه بود ؟

گمانم بعضی گیاه ها برای خشکیدن زندگی میکنند


امير 


+ نوشته شده در  Thu 2 Apr 2009ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 


دیروز بعد از یک روز پرکار به اتاقم برگشتم ... عرق کرده  ... خسته

با کت شلوار روی زمین چمباتمه ای زدم...کرواتم را شل کردم  و به اطرافم نگاهی انداختم :

کتاب نیمه خوانده ... سوپ نیمه خورده

گوشی موبایلم را برداشتم : هیچکدام از شما با من تماس نگرفته بود ! من هم هیچکدام از شما را برای هم کلام شدن نمی خواستم تا تماس بگیرم...

دلم برای خودم تنگ شده است !



امير





+ نوشته شده در  Thu 2 Apr 2009ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 


دوستان عزیز :

من با بینی شکسته ی کج

صورت سرد و کشیده ي استخوانی

ریش و سبیل کم پشت و نامرتب

گردن از مو باریکتر و چشمهای درویش

فکر مخدوش

ذهن کم هوش

با لبخندی به  پهنای صورت  :

سال نو ایرانی را به همه شما تبريک مي گويم


امير




+ نوشته شده در  Fri 20 Mar 2009ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 






كاري از رندال مونرو


+ نوشته شده در  Thu 5 Feb 2009ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 


 براي سال نو هدفي ندارم ...

نه سيگار ميكشم تا ترك كنم... نه اضافه وزن دارم ... نه الكل خونم فزوني كرده ...به  رابطه ي جديد عاطفي فكر نميكنم اگر چه همه را عاشقانه  دوست دارم ...از نمره ي الف و تقدير در مدرسه ي استثنايي ها بيزارم احساس خنگي ميكنم ...از سفرهراسانم ... زندگي كارمندي به من ميسازد من دوازده ساعت پشت ميز ميپوسم و به روستايي در دور دست ها فكر نميكنم وانت زنگ زده ي قديمي را سوت زنان راندن و خميازه سرنوشت من نبود من به رئييس يك بله شيرين ميگويم با لبخند... مبادا فكر كند كارم را دوست ندارم .سال نو براي من سالي است سرشار از تاييد هاي با سر , صبح به خيرهاي رسمي , ماشين فتوكپي ...  ارزوي معلمي را به گور مي برم اما تكاليف دانشجوها را انجام ميدهم تا در پرداخت قبض برق بدقولي نكنم وقتي برگه هاي اداري را پر ميكنم و دست شما را به گرمي مي فشارم  دلم پيش باغچه ي گوجه فرنگي هاي ترش نيست من استقلال اقتصادي دارم اما كروات خفه ام ميكند ! من روز را با عشق به همكارم شروع ميكنم وقتي دلخور است يا ماهيانه اش را دارد احساس عذاب وجدان ميكنم و به او شكلات تعارف ميكنم صداي زنگ تلفن در خانه لالايي ام است ... روي ميز من نه پرچم كشوريست... نه عكس دوست و اشنا و معشوقه  ...پس زمينه ي كامپيوترم سياه است به هيچ كس و هيچ جا تعلق ندارم متعصب نيستم   هر انچه شعر و سخن قصار و معنوي مثل غذاي چرب به استفراغ مي اندازدم كفشهاي كتاني ام در كوله پشتي ام است بعد از اين كه در اداره تنها شدم كت را در كيف ميچپانم لباس راحت ميپوشم ... به سمت خانه ميدوم ازشما فرار نميكنم ... از خودم هم كه گريزي نيست ناراضي نيستم ... بي تاب شروع فردا هستم... همه تان را ديوانه واردوست دارم سال نو مبارك . . .


امير

+ نوشته شده در  Sun 25 Jan 2009ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 



ديروز سياوش حرف جالبي زد :


                                                 "هيچ چيز حريف زمان نمي شود "





+ نوشته شده در  Tue 9 Dec 2008ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 



تقديم به مون



هركدام از ما تعبيري متفاوت از مفهوم ترس داريم...  
براي من ترس تنهايي مطلق است
يك شب از فرط تنهايي و كمبود بوسه , آنقدر بازويم را مكيدم تا قرمز شد !


امير





+ نوشته شده در  Wed 5 Nov 2008ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 

 

هفده سالم بود ! مرتضي و من دوستهاي خوبي بوديم .

 * * *

سوسن موهاي سياهشودم اسبي كرده بود و چند تارشو براي دلبري رو پيشونيش ريخته بود . دفعه ي پيش هم همبن لباس تننش بود . دامن گل گلي پيرهن گشاد آبي با كفش نوك تيز مردونه . من و مرتضي وارد حياط شديم ...صداي گريه ي بچه گوشم رو پر كرد,  مرتضي يكباره با لحن روستايي داد زد : آي سوسي... با (باز) نجيب رفته فلگي (كارگري) تو بچه رو ول كردي ؟ سوسن لبخند زد و خيلي خونسرد رفت سراغ بچه. . .

 

حياط خونه ي مرتضي در واقع حياط نبود , باغچه اي بود با تراكم زياد درخت هاي كم ارتفاع كه پدرش در آن چهار ديواري بر پا كرده بود و در آن كيسه هاي برنج نگه ميداشت اين انباري آجري اين اواخر از روي مودت پناهگاه يك زوج افغان شده بود .

همان كليشه ي داستاني يا عرف سنتي معروف : مرد سي و چند ساله و دختر شانزده ساله با طفلي در بغل ! شايد دليل اصلي خيرخواهي پدر پير مرتضي همين طفل بود .

از پله هاي خانه كه بالا ميرفتيم مرتضي ارام خنديد و به مسخره گفت سوسي خوشگل كرده ...

يكبار وقتي مشغول درس خوندن بوديم سوسن يك گل بزرگ كه از باغچه كنده بود پرت كرد تو اتاق ...

يكبار هم در نزده وارد اتاق شد از مرتضي كاغذ قلم خواست ... مرتضي در جستجوي كاغذ شروع به رقصيدن كرد و با خنده گفت  ببين من افغاني ميرقصم ! سوسن با جديت به او گفت كه اين رقص افغاني نيست و شروع به تاب خوردن و موزون چرخيدن كرد ...سينه بند نبسته بود... خواهر كوچك مرتضي دست ميزد ... صداي در كه اومد سوسن به گمان اين كه نجيب از كار برگشته مثل مرغ سر كنده از اتاق بيرون پريد و در يك چشم به هم زدن به چهار ديواري پناه برد .

شب كه از خانه مرتضي بيرون ميرفتم چراغ اتاق نجبيب و سوسن روشن بود ...در فكر امتحان فيزيك فردا مضطرب و مشوش روي زمين را نگاه ميكردم كه دفتر مرتضي لبه ي  باغچه نظرم رو جلب كرد ! يك صفحه ي خالي پر از نقطه هاي آبي با فاصله هاي نامنظم . دفتز رو به مرتضي نشون دادم خنديد گفت تازه ياد گرفته ... سوسن به اين اميد كه ما درس رو زود تموم ميكنيم,  نجيب ديرتر برميگرده و با مرتضي نقطه بازي ميكنه صفحه رو پر از نقطه كرده بود.

امير


+ نوشته شده در  Sun 5 Oct 2008ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 





چن شبَه واز مث چهل سال پيش از اي , مرغ دلُم

تو زمستون بَهِنه‌ي سبزه و صحرا مي‌گيره



هر كه عاشق مِشه پنهون مِكِنه مثل اويه

كه سوار شُتُرَ و پوشتِشَه دولا مي‌گيره





امير



+ نوشته شده در  Sun 14 Sep 2008ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 

 
 
 
 
 
 
 
ديويد  هيومDavid  Hume 1711 - 1776                                                                   

فيلسوف ،- ميان زنان و وطن !

 

دوستان عزيز، شما تا چند لحظه ديگر، شاهد سخنراني  لاشه يك بيوگرافي غيرخودي ميشويد!. داويد هيوم ، فيلسوف تجربه گراي انگليسي،اسكاتلندي تبار،مينويسد كه درطول 3سالي كه درپاريس،درمهاجرت بود، روزي 2-3بار بياد دوري از وطن مي افتاد ورنج ميبرد. او ولي پيرامون ازدواج گفته بود كه زن ازجمله نيازهاي ضروري زندگي يك مرد نيست!.راديكال بودن هيوم در آته ايست و ضد مسيحي بودنش،چنان قوي بود كه نوشت تمام آثار مذهبي، متافيزيك و اسكولاستيك را كه اززمان يونان تاپايان سدههاي ميانه نوشته شده اند، بايد سوزاند. ازاينطريق او خشم روحانيان و خداشناسان مسيحي را برانگيخت.متافيزيك درنظر او يك فلسفه و روش بيفايده، غيرمنطقي و سفسطه گرايانه بود. او ميگفت انسان ميتواند بدون تهديد يك دادگاه آسماني يا ديني، موجودي اجتمايي و فرهمند باشد، چون غير از آگاهي روشنگرانه، انسان داراي احساسات طبيعي نيز است. هيوم ازطريق مبارزه پيگير وآشتي ناپذير با مكتب متافيزيك، فلسفه تجربي جان لاك را به اوج خودرساند. موضوع مركزي افكار هيوم “تئوري شناخت“ بود. بهترين روش تحقيق درنظر اوبايد تركيبي باشد از  تجربه و مشاهده. باكمك هيوم، فلسفه تجربي انگليس نه تنها به اوج خودرسيد بلكه جرقه اي انقلابي، انساني و تحول گر يافت.اوميگفت، به استثناء رياضيات، هيچ شناختي بدون تكيه بر تجربه، بوجود نخواهد آمد. طبق ادعاي او، فيلسوف واقعي كسي است كه هميشه براساس اصول شك گرايانه قضاوت كند.

درنظر هيوم، هردانش انساني بر اساس تجربه بوجود آمده و تفكر انسان محدود به درك قدرت حواس او است. هيوم بعنوان يكي از نمايندگان فلسفه “تجربه گرايي“ ميخواست باتكيه بر قدرت حواس، به شناخت واقعي برسد. درادامه تجربه گرايي جان لاك مينويسد كه تنها پايه شناخت ،بايد تجربه باشد. وعقل هميشه نوكر حواس نيست، بلكه اغلب ناشي از يك تجربه گرايي بنيادين ميباشد. درنظر او كشف قانون عليت نه تنها براثر عقل،بلكه به علت تجربه هم ممكن است. اومنكر قانون عليت بود . تجربه گرايي و شك گرايي هيوم، تغيير مهمي روي مكتب “مثبت گرايي“ مدرن فرهنگ بورژوازي بجا گذاشت. در طول قرون 19 و 20 ، تجربه گرايي پايه ترقي نوع خاصي فلسفه و علوم تجربي شد.

هيوم ميگفت كه دركنار “يقين تجربه گرايي“ نبايد شك گرايي را نيز فراموش كرد و به عقل نميتوان هميشه اطمينان داشت. او ايده ها را همان تصورات ميدانست كه نتيجه عكسهايي از تجربه ها و حواس ما هستند كه نتيجه آن يك شكاكي ميانه رو است، به اين دليل انسان نميتواند بطور يقين همه چيز را بداند. شك گرايي هيوم متكي به روش تجربه گرايانه اوبود، كه از زمان باستان تا ميانه قرن 18 بي سابقه بود. شك گرايي اودر درجه اول دشمن سرسخت فلسفه متافيزيكي بود كه اززمان يونان دراروپا بعنوان “شبه فلسفه“ رواج يافته بود.براين اساس مورخين سير انديشه، هيوم را  يكي ازنمايندگان روشنگري انگليس ميدانند.چون در اواخر عصر روشنگري، عقلگرايي در رابطه با شناخت انساني نيز دچار مشكلات شده بود، شك گرايي، رونق عجيبي يافت . شك گرايي هم براساس يك رديف از مرامنامه ها بوجود آمد كه نتيجه بحث هاي مهم و مداوم باكون و دكارت براي شناخت و دانش بودند. هيوم مدعي بود كه عادت مهمترين راهنماي انسان در زندگي ميتواند باشد و شك گرايي معتدل ، نه تنها موجب قناعت، رضايت و پرهيزكاري در زندگي، بلكه باعث كاهش دگمها، خرافات و تعصب ميشود.

     هيوم نه تنها يكي ازفيلسوفان بلكه يكي ازمهمترين مورخين، اقتصاددانان و منتقدين ديني زمان خود بود. او به خلق آثار مهمي در زمينه هاي : تئوري شناخت، اخلاق، تاريخ و سياست پرداخت ، ولي مشهوريت اصلي او بدليل مقالاتي پيرامون اخلاق و سياست بود. او دين را يك پديده و جريان وابسته به روان انسان ميدانست كه آن خود نيز متكي به ترس و يا اميد است. شايد بدين دليل هيوم را يكي از پيشگامان مكتب فلسفي “ روانشناسي گرايي “ نيز بشمار مي آورند. او فلسفه را نتيجه انعكاس زندگي روزانه ميدانست و هرنوع خيالپردازي ايده آليستي و متافيزيكي را نفي ميكرد. به اين دليل او نه تنها تجربه گرا بلكه نماينده فلسفه روشنگري نيز است. “ فلسفه عملي “ او نيز ريشه تجربه گرايي دارد. او ميگفت ،امري اخلاقي است كه با طبيعت انسان تضاد نداشته باشد. درنظر او گرچه عقلگرايي مرزها و موانعي دارد و عقل جواب هر پرسشي را نميداند، ولي فلسفه تجربه گرا، فلسفه روشنگري است. درنظر او نه تنها متافيزيك، فلسفه عمل نيست، بلكه علوم تجربي، خرمني از احتمالات هستند. به عقيده او دانستنيهاي روزانه بايد كمكي باشند براي رفع نيازهاي روزمره انسان.

طبق ادعاي مورخين اجتمايي، ازنيمه دوم قرن 18 به بعد، بدليل رفاه نسبي در اسكاتلند، اين بخش از بريتانياي آنزمان، متفكرين زيادي به اروپا ،ازجمله فرانسه، صادر نمود. روشنفكران فرانسوي بيشتر از هموطنان انگليسي هيوم، به شك گرايي و مبارزاتش با مسيحيت علاقمند بودند. هيوم در فرانسه غير از محافل ادبي، فلسفي و روشنگري، با خالقين دائرت المعارفي نيز رابطه اي دوستانه داشت، گرچه دوستي اش مثلا با روسو ؛به سبب بيماري رواني و ماليخوليايي بودن روسو، در اواخر به تيره گي كشيد. روسو بعدها از او عذرخواهي نمود و آنرا نتيجه آب و هواي بد و مه آلود انگليس دانست !.

هيوم ازنظر ادبي، علاقه وافري به آثار ورژيل و سيسرو داشت. او شخصا با ديدرو، ولتر، روسو، و آدام اسميت معاشرت و تردد داشت. بيوگرافي نويسان، زندگي هيوم را شبيه زندگي دو انگليسي متفكر ديگر يعني لاك و هابس قيد نموده اند. هيوم شكايت ميكرد كه در انگليس گروههايي مانند : رياضيدانان، منطق دانان، متافيزيسين ها و الاهياتي ها با او دشمني ميكنند. پيش از نيچه، فيلسوفاني مانند هيوم ، ماكياولي، هابس و اسپينوزا، پيرامون اهميت قدرت و تسخير سياست قلم فرسايي كرده بودند. هيوم تعثير مهمي روي “ انتقاد عقل “ كانت بجا گذاشت. پيش از كانت، تجربه گرايي و عقلگرايي، هر دو مدعي شناخت بودند. كانت موفق شد كه آندو را با هم متحد نمايد. وي اعتراف نمود كه تاثير هيوم موجب شد تا او از زندان دگم هاي فكري بيرون آيد. انتقاد مهم هيوم به قانون عليت، مورد تحسين كانت نيز قرار گرفت. كانت سرانجام موفقيت فلسفي شك گرايي هيوم را زير سئوال برد، و نوشت كه او مانند ناخدايي است كه از ترس طوفان شك گرايي، كشتي لنگرانداخته اش را تكان نميدهد تا آن در ساحل بپوسد. تفكر هيوم از طريق مكتب “ مثبت گرايي“ يا پوزيويتيسم كنت ،تا امروزه روي انديشه غرب موثر مانده است.

ديويد هيوم درسال 1711 در اسكاتلند بدنيا آمد و در سال 1776 درآنجا درگذشت. او 2 ساله بود كه پدرش را از دست داد و در جواني بدليل اتهام آته ايستي و شكاكي،  اجازه نيافت تا در دانشگاه تدريس نمايد. گرچه كليسا او را يك آته ايست ناپاك ناميد ولي هيوم بدليل مهرباني، خوشرويي ، نيكوكاري و طنز، ميان مردم و روشنفكران محبوبيت زيادي داشت. وي قبل از شغلهاي كتابداري، و معلم خصوصي بچه پولدارها، مدتي پرستار يك بيمار رواني مرفه بود كه تاثير ناگوار و تلخي روي او گذاشت. شغل كتابداري باعث شد كه او بدليل دسترسي به منابع عظيم، كتاب 4 جلدي و پرفروش “ تاريخ انگليس“ را بنويسد. هيوم توانست از طريق فروش اين كتاب، سالها زندگي راحتي را بگذراند.

مهمترين آثار او : تحقيقي پيرامون عقل انساني، ديالوگهايي پيرامون دين طبيعي ، و كتاب تاريخ انگليس، هستند. فلسفه او حتي امروزه از نظر اجتمايي، سياسي و تاريخ فرهنگ، قابل توجه مجامع روشنفكري است.

درنظر او اهميت حقيقت تفكر مكانيكي در علوم تجربي به اندازه ارزش “بحث هاي اخلاقي“ ميتواند باشد چون عقل، خلاف احساسات، قادر نيست ما را وادار نمايد كه هميشه اخلاقگرا عمل كنيم. گروهي هم هيوم را بدين دليل فيلسوف ناتوراليست نيز ميدانند، چون درنظر او هر مشكلي را كه عقل نتواند حل نمايد، طبيعت بطور خودكار، ترتيب حل يا نابودي آنرا ميدهد. او مدعي بود كه نه عقل ما، بلكه طبيعت انساني، مارا به سلاح احساسات مناسب و ضروري مجهز كرده است تا نسبت به انسانهاي ديگر رفتاري عادلانه داشته باشيم و هرجا كه عقل به مرز و مانعي برخورد نمايد، احساسات و غرايز انساني براي رفع مشكل وارد ميدان ميشوند. بقول اهل نظر، هيوم خواننده را دوباره بياد آن انداخت كه در جستجوي “يقين عقلگرا“، كه بخش مهم فلسفه مدرن است، باشد، چون آنها آنرا فراموش نموده اند. در نظر هيوم، حرص و كوشش انسان براي رسيدن به قدرت و حاكميت، نه تنها موجب فساد و بي نظمي عشق، بلكه تباهي عقل درميان انسانها را نيز موجب شده.

 

برگرفته از فرهنگ گفتگو به قلم  ع. سلطاني 

 

 

 

+ نوشته شده در  Sat 1 Sep 2007ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 

 
 
 
 
از اثرات مثبت دوری از زندگی کانالیزه و برداشتن تنها یک هندوانه با یک دست اینکه با کوچکترین خلل در آنچه مهمترین می پنداری سر و کارت به ترکیبات آمیدها و کتابهایی مثل Depression for Dummies نمی افتد و به مرور مرز های دینی و مطابقت کرده ها با هنجار ها کاری نداری و اگر بر حسب اتفاق یک شب از بوی ترشای استفراغ در دستشویی از خواب پریدی بی انکه تشنه ی توجهات سیمپاتیک باشی یا در اوج ذلالت در برابر قدرت مطلقی به امید توبه شکر خوردنت را اعتراف کنی یک دوش داغ میگیری  !
از سختی ساخت رابطه با دخترهایی که فعالیت غدد جنسی پایین دارند به عشق افلاطونی یاد نمیکنی ... چشمانت را می بندی و محضوض از صدای Billy Corgan  که Today را ناله وار می خواند به این فکر میکنی که از ته دل عاشق تعدد و تنوع متناقض احساسات و موقعیتها هستی بی انکه از بی ثباتی شخصیت یا سردرگمی در مسیر زندگی کوتاه چند ده ساله ات بهراسی ! 
 
 
 
 
                                                                                                                            امیر
 
 
 
 
                  billy corgan   
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  Tue 10 Jul 2007ساعت 3:15 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 

 

 

 

 

بي دليل خسته ام

 

 فلسفه ي شك گرا برايم تسكين درد ابهام است و آغاز ترس روزمرگي ,

استسقای دانش بر آنچه در نظرم نسبي است حتي به اسم حقيقت.

تعبيرهاي عاشقانه و نوشته هاي توصيفي مثل فاحشه سر راهم را ميگيرند

از تقدس تصويري جز حماقت و چند نمودار رياضي نمي شناسم

شريك خيال پر دازي هايم دختر كوچكيست مضطرب كه انگشت كوچكم را رها نمي كند

غذای جوجه ی رنگی اش دانه ی جارو و سرخی لبهایش مداد شمعیست

برای من اگر در دنيا هنوز عشقي مانده باشد مطمئنا بوسه هاي غافلگير كننده ي اوست

 

 

 

امیر  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Fri 8 Jun 2007ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 

 

 

 

 

مدتها پیش شاید یکی از ان شبهایی که تعدد پنجره های پرنوگرافیک و اخبار تکراری ناامنی در خاورمیانه حالم را به هم زده بود کاملا اتفاقی گذرم به وبلاگ حبیب افتاد... صادقانه مضمون و محتوای نوشته دقیقا به خاطرم نمانده اما به یاد دارم که هر چه بود نگاه جدید و جذابی بود . امشب بعد از چند سال بواسطه یک دوست دوباره با نوشته ی حبیب رو برو شدم و حس همزاد پنداری و تشابه سبک نوشتار بی اختیار به ترس قدم زدن های من با زوج شیزوفرنیکم دربعد از ظهرهای گرم سایبرجایا بدل شد .

تصمیم گرفتم این پست آن نوشته ای باشد که پس از خواندنش حسم دقیقا تعبیر نارضایتی بزدل متحجری است با موهای ایستاده بر بدن پس از نگریستن در کاریکاتورش غرق در اغراق و قریحه !

 

 

 

   

امیر

 

 

 

 -------------------------------

 

 

 

 آقا من این مدت خیلی درباره خودم فکر کردم
به هیچ نتیجه ای هم نرسیدم آخرش
فقط متوجه شده ام که دانسته هایم کم و محدودند و دلم هم نمی خواهد چیزی بر این دانسته ها اضافه کنم
کل زندگی ام هم الان این است که یک پوزیشن دکترایی چیزی پیدا کنم که به خراب شده ایران بر نگردم
کار هم البته می شود پیدا کرد
ولی هم کار پیدا کردن سخت است و هم من تمایلات سادو مازوخسیتی کسخلانه ای دارم که باز هم درس بخوانم
یه رفیق ما می گفت هر که دکترا می گیرد الاخصوص در یک دانشگاه متوسط آدم در پیتی است

در پیت نبود کار بهتری با زندگی اش می کرد
من هم موافقم
من هم در پیت ام
علم و درس خواندن هم در پیت است
رشته من هم در پیت است
رشته ای در لیسانس هم خواندم در پیت است
کل زندگی من در پیت بوده اصلا
این هم زندگی الان من
می روم دانشگاه
کتاب مربوطه را پرینت می گیرم که بخوانم که خواندم مشق هایش را انجام بدهم
تخمین می زنم چه قدر این مشق ها طول می کشد
پنچ شش روز کامل؟
چند روز وقت دارم؟
پنج شش روز؟
پس باید بشود دو سه روزی تفریح کرد نه؟

جایش می روم اینترنت ول می چرخم
یه آهنگ هم می زارم
یه چیز سنگین
یه چیزی که وقتی گوش می دهی احساس می کنی به روحت دارد تجاوز می شود
neurosis
rosetta
با چیزی مثل آن
بار هم منتظرم آن دریچه باز شود و چرک و خون از آن بیرون بریزد و من زخم هایم را تماشا کنم
اما از دریچه ای خبری نیست
نت ها به در بسته می خورند و می ماسند
درست مثل بقیه اتقاق های زندگی ام که به در بسته خوردند و هیچ وقت هیچ وقت دریچه ای را باز نکردند
زندگی من مجموعه ای بی ربط ترین و احمقانه ترین و بی ارزش ترین رویداد ها بوده
هیچ کدام به هیج کدامشان ربط نداشته
هیچ کدامشان باعث نشده من قدمی به جلو بردارم
تنها همه این اتفاق ها مثل سیرک مسخره ای جلوی من رژه رقته اند و مدام جایشان را به بعدی داده اند بدون آنکه من برایشان کوچک ترین ارزشی قائل باشم
بدون آنکه آنها را دنبال کرده باشم
پیش تر ها وانمود می کردم که این انفاق ها برایم ارزشی دارند
که من دارم رمزی را از این انبوه می خوانم
ولی حالا دیگر بی حوصله تر از آنم که چنین نقشی را بازی کنم
من واقعا چیزی برایم ارزشی ندارد
نه ایران و آدم هایش
نه جایی که الان هستم
نه دانستن
نه زندگی ام
نه حتی خانواده ام

من در درونم چیزی نیست برادران
من آدمی ام روستایی و خشن
بسیار ساده دل
و مغرور
من به جد پدرم خندیده ام که بخواهم بیش تر از این باشم

نمی دانم
من بیش از این می خواهم
ولی نه پوزیشن دکترا می خواهم
و نه شما را دوستان عزیز
من دلم می خواهد زن بگیرم
بیست تا توله پس بیاندازم
دلم می خواهد زنم را بزنم و اون باز هم مرا دوست داشته باشد
دلم می خواهد
تنها باشم
دلم میخواهد هیچ کس جلو چشمانم آفتابی نشود
دلم می خواهد تنها بمیرم
بدون آنکه احساس کنم چیزی بوده ام
دلم می خواهد سبک بمیرم
دلم می خواهد موقع مرگ این توهم را نداشته باشم که کسی به مرگم اهمیت می دهد
دلم می خواهد به آنجا برسم که بتوانم این را هضم کنم

شما هایی که فکر می کنید می دانید یا می خواهید بدانید
یه نفر هست که حالش از شما بهم می خورد
یه نفر هست که هر چه قدر هم نقشتان را خوب بازی کنید به ریشتان می خندد

 

 

 

 

 

حبيب

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 27 May 2007ساعت 3:8 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  |