تبليغاتX
رستگاری در منجلاب !
پراکنده . نمادین . اشفته . فقیر
 
 
 
 
 
 
                                                                                                           
ديويد  هيومDavid  Hume 1711 - 1776                                                                   

فيلسوف ،- ميان زنان و وطن !

 

دوستان عزيز، شما تا چند لحظه ديگر، شاهد سخنراني  لاشه يك بيوگرافي غيرخودي ميشويد!. داويد هيوم ، فيلسوف تجربه گراي انگليسي،اسكاتلندي تبار،مينويسد كه درطول 3سالي كه درپاريس،درمهاجرت بود، روزي 2-3بار بياد دوري از وطن مي افتاد ورنج ميبرد. او ولي پيرامون ازدواج گفته بود كه زن ازجمله نيازهاي ضروري زندگي يك مرد نيست!.راديكال بودن هيوم در آته ايست و ضد مسيحي بودنش،چنان قوي بود كه نوشت تمام آثار مذهبي، متافيزيك و اسكولاستيك را كه اززمان يونان تاپايان سدههاي ميانه نوشته شده اند، بايد سوزاند. ازاينطريق او خشم روحانيان و خداشناسان مسيحي را برانگيخت.متافيزيك درنظر او يك فلسفه و روش بيفايده، غيرمنطقي و سفسطه گرايانه بود. او ميگفت انسان ميتواند بدون تهديد يك دادگاه آسماني يا ديني، موجودي اجتمايي و فرهمند باشد، چون غير از آگاهي روشنگرانه، انسان داراي احساسات طبيعي نيز است. هيوم ازطريق مبارزه پيگير وآشتي ناپذير با مكتب متافيزيك، فلسفه تجربي جان لاك را به اوج خودرساند. موضوع مركزي افكار هيوم “تئوري شناخت“ بود. بهترين روش تحقيق درنظر اوبايد تركيبي باشد از  تجربه و مشاهده. باكمك هيوم، فلسفه تجربي انگليس نه تنها به اوج خودرسيد بلكه جرقه اي انقلابي، انساني و تحول گر يافت.اوميگفت، به استثناء رياضيات، هيچ شناختي بدون تكيه بر تجربه، بوجود نخواهد آمد. طبق ادعاي او، فيلسوف واقعي كسي است كه هميشه براساس اصول شك گرايانه قضاوت كند.

درنظر هيوم، هردانش انساني بر اساس تجربه بوجود آمده و تفكر انسان محدود به درك قدرت حواس او است. هيوم بعنوان يكي از نمايندگان فلسفه “تجربه گرايي“ ميخواست باتكيه بر قدرت حواس، به شناخت واقعي برسد. درادامه تجربه گرايي جان لاك مينويسد كه تنها پايه شناخت ،بايد تجربه باشد. وعقل هميشه نوكر حواس نيست، بلكه اغلب ناشي از يك تجربه گرايي بنيادين ميباشد. درنظر او كشف قانون عليت نه تنها براثر عقل،بلكه به علت تجربه هم ممكن است. اومنكر قانون عليت بود . تجربه گرايي و شك گرايي هيوم، تغيير مهمي روي مكتب “مثبت گرايي“ مدرن فرهنگ بورژوازي بجا گذاشت. در طول قرون 19 و 20 ، تجربه گرايي پايه ترقي نوع خاصي فلسفه و علوم تجربي شد.

هيوم ميگفت كه دركنار “يقين تجربه گرايي“ نبايد شك گرايي را نيز فراموش كرد و به عقل نميتوان هميشه اطمينان داشت. او ايده ها را همان تصورات ميدانست كه نتيجه عكسهايي از تجربه ها و حواس ما هستند كه نتيجه آن يك شكاكي ميانه رو است، به اين دليل انسان نميتواند بطور يقين همه چيز را بداند. شك گرايي هيوم متكي به روش تجربه گرايانه اوبود، كه از زمان باستان تا ميانه قرن 18 بي سابقه بود. شك گرايي اودر درجه اول دشمن سرسخت فلسفه متافيزيكي بود كه اززمان يونان دراروپا بعنوان “شبه فلسفه“ رواج يافته بود.براين اساس مورخين سير انديشه، هيوم را  يكي ازنمايندگان روشنگري انگليس ميدانند.چون در اواخر عصر روشنگري، عقلگرايي در رابطه با شناخت انساني نيز دچار مشكلات شده بود، شك گرايي، رونق عجيبي يافت . شك گرايي هم براساس يك رديف از مرامنامه ها بوجود آمد كه نتيجه بحث هاي مهم و مداوم باكون و دكارت براي شناخت و دانش بودند. هيوم مدعي بود كه عادت مهمترين راهنماي انسان در زندگي ميتواند باشد و شك گرايي معتدل ، نه تنها موجب قناعت، رضايت و پرهيزكاري در زندگي، بلكه باعث كاهش دگمها، خرافات و تعصب ميشود.

     هيوم نه تنها يكي ازفيلسوفان بلكه يكي ازمهمترين مورخين، اقتصاددانان و منتقدين ديني زمان خود بود. او به خلق آثار مهمي در زمينه هاي : تئوري شناخت، اخلاق، تاريخ و سياست پرداخت ، ولي مشهوريت اصلي او بدليل مقالاتي پيرامون اخلاق و سياست بود. او دين را يك پديده و جريان وابسته به روان انسان ميدانست كه آن خود نيز متكي به ترس و يا اميد است. شايد بدين دليل هيوم را يكي از پيشگامان مكتب فلسفي “ روانشناسي گرايي “ نيز بشمار مي آورند. او فلسفه را نتيجه انعكاس زندگي روزانه ميدانست و هرنوع خيالپردازي ايده آليستي و متافيزيكي را نفي ميكرد. به اين دليل او نه تنها تجربه گرا بلكه نماينده فلسفه روشنگري نيز است. “ فلسفه عملي “ او نيز ريشه تجربه گرايي دارد. او ميگفت ،امري اخلاقي است كه با طبيعت انسان تضاد نداشته باشد. درنظر او گرچه عقلگرايي مرزها و موانعي دارد و عقل جواب هر پرسشي را نميداند، ولي فلسفه تجربه گرا، فلسفه روشنگري است. درنظر او نه تنها متافيزيك، فلسفه عمل نيست، بلكه علوم تجربي، خرمني از احتمالات هستند. به عقيده او دانستنيهاي روزانه بايد كمكي باشند براي رفع نيازهاي روزمره انسان.

طبق ادعاي مورخين اجتمايي، ازنيمه دوم قرن 18 به بعد، بدليل رفاه نسبي در اسكاتلند، اين بخش از بريتانياي آنزمان، متفكرين زيادي به اروپا ،ازجمله فرانسه، صادر نمود. روشنفكران فرانسوي بيشتر از هموطنان انگليسي هيوم، به شك گرايي و مبارزاتش با مسيحيت علاقمند بودند. هيوم در فرانسه غير از محافل ادبي، فلسفي و روشنگري، با خالقين دائرت المعارفي نيز رابطه اي دوستانه داشت، گرچه دوستي اش مثلا با روسو ؛به سبب بيماري رواني و ماليخوليايي بودن روسو، در اواخر به تيره گي كشيد. روسو بعدها از او عذرخواهي نمود و آنرا نتيجه آب و هواي بد و مه آلود انگليس دانست !.

هيوم ازنظر ادبي، علاقه وافري به آثار ورژيل و سيسرو داشت. او شخصا با ديدرو، ولتر، روسو، و آدام اسميت معاشرت و تردد داشت. بيوگرافي نويسان، زندگي هيوم را شبيه زندگي دو انگليسي متفكر ديگر يعني لاك و هابس قيد نموده اند. هيوم شكايت ميكرد كه در انگليس گروههايي مانند : رياضيدانان، منطق دانان، متافيزيسين ها و الاهياتي ها با او دشمني ميكنند. پيش از نيچه، فيلسوفاني مانند هيوم ، ماكياولي، هابس و اسپينوزا، پيرامون اهميت قدرت و تسخير سياست قلم فرسايي كرده بودند. هيوم تعثير مهمي روي “ انتقاد عقل “ كانت بجا گذاشت. پيش از كانت، تجربه گرايي و عقلگرايي، هر دو مدعي شناخت بودند. كانت موفق شد كه آندو را با هم متحد نمايد. وي اعتراف نمود كه تاثير هيوم موجب شد تا او از زندان دگم هاي فكري بيرون آيد. انتقاد مهم هيوم به قانون عليت، مورد تحسين كانت نيز قرار گرفت. كانت سرانجام موفقيت فلسفي شك گرايي هيوم را زير سئوال برد، و نوشت كه او مانند ناخدايي است كه از ترس طوفان شك گرايي، كشتي لنگرانداخته اش را تكان نميدهد تا آن در ساحل بپوسد. تفكر هيوم از طريق مكتب “ مثبت گرايي“ يا پوزيويتيسم كنت ،تا امروزه روي انديشه غرب موثر مانده است.

ديويد هيوم درسال 1711 در اسكاتلند بدنيا آمد و در سال 1776 درآنجا درگذشت. او 2 ساله بود كه پدرش را از دست داد و در جواني بدليل اتهام آته ايستي و شكاكي،  اجازه نيافت تا در دانشگاه تدريس نمايد. گرچه كليسا او را يك آته ايست ناپاك ناميد ولي هيوم بدليل مهرباني، خوشرويي ، نيكوكاري و طنز، ميان مردم و روشنفكران محبوبيت زيادي داشت. وي قبل از شغلهاي كتابداري، و معلم خصوصي بچه پولدارها، مدتي پرستار يك بيمار رواني مرفه بود كه تاثير ناگوار و تلخي روي او گذاشت. شغل كتابداري باعث شد كه او بدليل دسترسي به منابع عظيم، كتاب 4 جلدي و پرفروش “ تاريخ انگليس“ را بنويسد. هيوم توانست از طريق فروش اين كتاب، سالها زندگي راحتي را بگذراند.

مهمترين آثار او : تحقيقي پيرامون عقل انساني، ديالوگهايي پيرامون دين طبيعي ، و كتاب تاريخ انگليس، هستند. فلسفه او حتي امروزه از نظر اجتمايي، سياسي و تاريخ فرهنگ، قابل توجه مجامع روشنفكري است.

درنظر او اهميت حقيقت تفكر مكانيكي در علوم تجربي به اندازه ارزش “بحث هاي اخلاقي“ ميتواند باشد چون عقل، خلاف احساسات، قادر نيست ما را وادار نمايد كه هميشه اخلاقگرا عمل كنيم. گروهي هم هيوم را بدين دليل فيلسوف ناتوراليست نيز ميدانند، چون درنظر او هر مشكلي را كه عقل نتواند حل نمايد، طبيعت بطور خودكار، ترتيب حل يا نابودي آنرا ميدهد. او مدعي بود كه نه عقل ما، بلكه طبيعت انساني، مارا به سلاح احساسات مناسب و ضروري مجهز كرده است تا نسبت به انسانهاي ديگر رفتاري عادلانه داشته باشيم و هرجا كه عقل به مرز و مانعي برخورد نمايد، احساسات و غرايز انساني براي رفع مشكل وارد ميدان ميشوند. بقول اهل نظر، هيوم خواننده را دوباره بياد آن انداخت كه در جستجوي “يقين عقلگرا“، كه بخش مهم فلسفه مدرن است، باشد، چون آنها آنرا فراموش نموده اند. در نظر هيوم، حرص و كوشش انسان براي رسيدن به قدرت و حاكميت، نه تنها موجب فساد و بي نظمي عشق، بلكه تباهي عقل درميان انسانها را نيز موجب شده.

 

برگرفته از فرهنگ گفتگو به قلم  ع. سلطاني 

 

 

 

+ نوشته شده در  Sat 1 Sep 2007ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 

 
 
 
 
 
  
 
 
 
 
 
 
 
 
 
            
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
    Does God exist ?
 
  • I don't personally know. 
  • I don't know but will lead my life in the assumption that no God exists.
  • I don't know but will lead my life assuming that God does exist. 
  • I cannot give an opinion because there is no way that we can prove the existence or non-existence of God given currently available knowledge. 
  • I cannot give an opinion because there is no way to know, with certainty, anything about God, now and in the future. 
  • Yes, God exists. But we do not know anything about God at this time. 
  • Yes, God exists. But we have no possibility of knowing anything about God, now or in the future. 
 
The one principle linking all meanings of "Agnostic" is that God's existence can neither be proved nor disproved, on the basis of current evidence. Agnostics note that some theologians and philosophers have tried to to prove, for millennia, that God exists. Others have attempted to prove that God does not exist. Agnostics feel that neither side has convincingly succeeded at their task.
 
 
 
 
    
                  
                                 Thomas H. Huxley
 
 
 

"...every man should be able to give a reason for the faith that is in him; it is the great principle of Descartes; it is the fundamental axiom of modern science. Positively the principle may be expressed: In matters of the intellect, follow your reason as far as it will take you, without regard to any other consideration. And negatively: In matters of the intellect do not pretend that conclusions are certain which are not demonstrated or demonstrable. That I take to be the agnostic faith, which if a man keep whole and undefiled, he shall not be ashamed to look the universe in the face, whatever the future may have in store for him."
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  Sat 1 Sep 2007ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 

 
 
 
 
 
 
01001001 01100001 01101101 01101110 01101111 01110100 01101000 01100101 01110010 01100101
 
 
 
 
 
 (this is binary code for the ASCII encoding "I am not here")
 
 
 
 
امیر
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  Wed 8 Aug 2007ساعت 4:3 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 

 
 
 
 
از اثرات مثبت دوری از زندگی کانالیزه و برداشتن تنها یک هندوانه با یک دست اینکه با کوچکترین خلل در آنچه مهمترین می پنداری سر و کارت به ترکیبات آمیدها و کتابهایی مثل Depression for Dummies نمی افتد و به مرور مرز های دینی و مطابقت کرده ها با هنجار ها کاری نداری و اگر بر حسب اتفاق یک شب از بوی ترشای استفراغ در دستشویی از خواب پریدی بی انکه تشنه ی توجهات سیمپاتیک باشی یا در اوج ذلالت در برابر قدرت مطلقی به امید توبه شکر خوردنت را اعتراف کنی یک دوش داغ میگیری  !
از سختی ساخت رابطه با دخترهایی که فعالیت غدد جنسی پایین دارند به عشق افلاطونی یاد نمیکنی ... چشمانت را می بندی و محضوض از صدای Billy Corgan  که Today را ناله وار می خواند به این فکر میکنی که از ته دل عاشق تعدد و تنوع متناقض احساسات و موقعیتها هستی بی انکه از بی ثباتی شخصیت یا سردرگمی در مسیر زندگی کوتاه چند ده ساله ات بهراسی ! 
 
 
 
 
                                                                                                                            امیر
 
 
 
                
                  billy corgan   
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  Tue 10 Jul 2007ساعت 3:15 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 

 

 

 

 

بي دليل خسته ام

 

 فلسفه ي شك گرا برايم تسكين درد ابهام است و آغاز ترس روزمرگي ,

استسقای دانش بر آنچه در نظرم نسبي است حتي به اسم حقيقت.

تعبيرهاي عاشقانه و نوشته هاي توصيفي مثل فاحشه سر راهم را ميگيرند

از تقدس تصويري جز حماقت و چند نمودار رياضي نمي شناسم

شريك خيال پر دازي هايم دختر كوچكيست مضطرب كه انگشت كوچكم را رها نمي كند

غذای جوجه ی رنگی اش دانه ی جارو و سرخی لبهایش مداد شمعیست

برای من اگر در دنيا هنوز عشقي مانده باشد مطمئنا بوسه هاي غافلگير كننده ي اوست

 

 

 

امیر  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Fri 8 Jun 2007ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 

 

 

 

 

مدتها پیش شاید یکی از ان شبهایی که تعدد پنجره های پرنوگرافیک و اخبار تکراری ناامنی در خاورمیانه حالم را به هم زده بود کاملا اتفاقی گذرم به وبلاگ حبیب افتاد... صادقانه مضمون و محتوای نوشته دقیقا به خاطرم نمانده اما به یاد دارم که هر چه بود نگاه جدید و جذابی بود . امشب بعد از چند سال بواسطه یک دوست دوباره با نوشته ی حبیب رو برو شدم و حس همزاد پنداری و تشابه سبک نوشتار بی اختیار به ترس قدم زدن های من با زوج شیزوفرنیکم دربعد از ظهرهای گرم سایبرجایا بدل شد .

تصمیم گرفتم این پست آن نوشته ای باشد که پس از خواندنش حسم دقیقا تعبیر نارضایتی بزدل متحجری است با موهای ایستاده بر بدن پس از نگریستن در کاریکاتورش غرق در اغراق و قریحه !

 

 

 

   

امیر

 

 

 

 -------------------------------

 

 

 

 آقا من این مدت خیلی درباره خودم فکر کردم
به هیچ نتیجه ای هم نرسیدم آخرش
فقط متوجه شده ام که دانسته هایم کم و محدودند و دلم هم نمی خواهد چیزی بر این دانسته ها اضافه کنم
کل زندگی ام هم الان این است که یک پوزیشن دکترایی چیزی پیدا کنم که به خراب شده ایران بر نگردم
کار هم البته می شود پیدا کرد
ولی هم کار پیدا کردن سخت است و هم من تمایلات سادو مازوخسیتی کسخلانه ای دارم که باز هم درس بخوانم
یه رفیق ما می گفت هر که دکترا می گیرد الاخصوص در یک دانشگاه متوسط آدم در پیتی است

در پیت نبود کار بهتری با زندگی اش می کرد
من هم موافقم
من هم در پیت ام
علم و درس خواندن هم در پیت است
رشته من هم در پیت است
رشته ای در لیسانس هم خواندم در پیت است
کل زندگی من در پیت بوده اصلا
این هم زندگی الان من
می روم دانشگاه
کتاب مربوطه را پرینت می گیرم که بخوانم که خواندم مشق هایش را انجام بدهم
تخمین می زنم چه قدر این مشق ها طول می کشد
پنچ شش روز کامل؟
چند روز وقت دارم؟
پنج شش روز؟
پس باید بشود دو سه روزی تفریح کرد نه؟

جایش می روم اینترنت ول می چرخم
یه آهنگ هم می زارم
یه چیز سنگین
یه چیزی که وقتی گوش می دهی احساس می کنی به روحت دارد تجاوز می شود
neurosis
rosetta
با چیزی مثل آن
بار هم منتظرم آن دریچه باز شود و چرک و خون از آن بیرون بریزد و من زخم هایم را تماشا کنم
اما از دریچه ای خبری نیست
نت ها به در بسته می خورند و می ماسند
درست مثل بقیه اتقاق های زندگی ام که به در بسته خوردند و هیچ وقت هیچ وقت دریچه ای را باز نکردند
زندگی من مجموعه ای بی ربط ترین و احمقانه ترین و بی ارزش ترین رویداد ها بوده
هیچ کدام به هیج کدامشان ربط نداشته
هیچ کدامشان باعث نشده من قدمی به جلو بردارم
تنها همه این اتفاق ها مثل سیرک مسخره ای جلوی من رژه رقته اند و مدام جایشان را به بعدی داده اند بدون آنکه من برایشان کوچک ترین ارزشی قائل باشم
بدون آنکه آنها را دنبال کرده باشم
پیش تر ها وانمود می کردم که این انفاق ها برایم ارزشی دارند
که من دارم رمزی را از این انبوه می خوانم
ولی حالا دیگر بی حوصله تر از آنم که چنین نقشی را بازی کنم
من واقعا چیزی برایم ارزشی ندارد
نه ایران و آدم هایش
نه جایی که الان هستم
نه دانستن
نه زندگی ام
نه حتی خانواده ام

من در درونم چیزی نیست برادران
من آدمی ام روستایی و خشن
بسیار ساده دل
و مغرور
من به جد پدرم خندیده ام که بخواهم بیش تر از این باشم

نمی دانم
من بیش از این می خواهم
ولی نه پوزیشن دکترا می خواهم
و نه شما را دوستان عزیز
من دلم می خواهد زن بگیرم
بیست تا توله پس بیاندازم
دلم می خواهد زنم را بزنم و اون باز هم مرا دوست داشته باشد
دلم می خواهد
تنها باشم
دلم میخواهد هیچ کس جلو چشمانم آفتابی نشود
دلم می خواهد تنها بمیرم
بدون آنکه احساس کنم چیزی بوده ام
دلم می خواهد سبک بمیرم
دلم می خواهد موقع مرگ این توهم را نداشته باشم که کسی به مرگم اهمیت می دهد
دلم می خواهد به آنجا برسم که بتوانم این را هضم کنم

شما هایی که فکر می کنید می دانید یا می خواهید بدانید
یه نفر هست که حالش از شما بهم می خورد
یه نفر هست که هر چه قدر هم نقشتان را خوب بازی کنید به ریشتان می خندد

 

 

 

 

 

حبيب

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 27 May 2007ساعت 3:8 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در پاسخ به سینای عزیز  با تشکر   !

 

 

همه ی نکته همینه !

 

بذار اسم دئیسم رو یه تکنیک خلاق بذارم . یه سوق فکری از پیش برنامه ریزی شده با این هدف که(در اون مقطع زمان) نقطه ی عطفی برای نمایش امریکای به ظاهر سکولاری باشه که امروز در دست مسحیت دگم جمهوری خواه و صهیونیسم دمکرات به نوبت اداره شه !

از نظر من حتی ثانیه ای تردید در نیت ماکیاولیست حماقته این رو تاریخ نشون داده !

و اما اینیشتن : هر چقدر این داستان رو مرور میکنم برقراری ارتباط نابغه ای مثل اینیشتن که لااقل به ظاهر در تضاد و مبارزه با اندیشه های امپریالیستیک اون زمان دنیا رو ترک کرد با گرایش ایدئولوژیکی که ساخت دست همین طیف بود رو درک نمیکنم ! به همین دلیل با پین شروع کردم و با اینشتن تمام !
 
 
 
 
 
 
امیر
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  Wed 2 May 2007ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

believe in one God, and no more; and I hope for happiness beyond this life.

 

  

 

 

I believe the equality of man, and I believe that religious duties consist in doing justice, loving mercy, and endeavoring to make our fellow-creatures happy.

Thomas Paine,

 

 

 

 

Deism VS ISLAM  

 

 Deism accepts religious freedom and choice, Islam does not. This is why they continue to lag far behind the West in everything. Deism rejects man-made religious books such as the Koran, Bible, etc. Deism and Deists reject the self-proclaimed authority of mullahs, preachers, and rabbis because we are our own authority. The problem isn't religion as much as culture.

 

 Can Islam be compatible with Deism? I don't think so unless Islam can be reinterpreted or large sections of it excluded. In other words, Islam needs more a focus on God/Allah and not so much on Mohammed and also carries a lot of cultural baggage. An Islamic society does not allow the individual to even interpret the Koran to begin with. Muslim culture is so dogmatic and inflexible, it leaves little room for any new idea. While it is true that in the Middle Ages some Muslims could qualify as deists, Deism is a product of Western culture. But there is hope. Turkey is the only democracy in the Muslim world and its founder, Kamal Ataturk seemed to follow deist' philosophy and based his nation's government on that of America and France. In Iran we also have the student democracy movement giving the Mullahs all kinds of problems .
 
 
 
 
 
 
 
Not only that i do not belive in a personl god , such thought to me seems childish indeed !
 
 
Albert Einstein  1952 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  Tue 1 May 2007ساعت 4:16 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 

 

 

 

 

 

من معمولا شبها قبل از خواب فكر ميكنم و صبحها بعد از خواب ماشين وار كار  .

من ديشب به روزم فكر نكردم !

 

 ساعت  11 صبحه

 

من هميشه وقتي همه خوابند و فقط ماده پرنده ها غيبت ميكنن آروم در رو ميزنم به هم و ميرم پي زندگيم . احساس خوبي بهم دست مي ده ... مثل اينكه حسودم . دلم نمي خواد بعد كسي برم بيرون

آره جدا نسبت به اين قضيه حسودم  ! مثل بچگي هام كه تو بازي داد ميزدم : اول ......اول.......

اما امروز صبح همه چي يكجور دیگه است !

اونقدر يه جور ديگه كه از كنار كلاس مزخرف ساختمان گسسته كه ماه ديگه فاينالشه و حتم دارم ازش Aنميگيرم به راحتي گذشتم . اخه مي دونيد من يه جورايي مريضم راجع به نمره . انگار هر كس بهم A نمي ده به نواميسم متلك گفته باشه يا يه چيزي در اين حدود !

القصه تو رختخواب هي به ساعت نگاه كردم هي حرص خوردم ...

به اين فكر كردم كه سينتيا دوست سنگاپوريم كه ديشب باهاش تلفني صحبت كردم چقدر زشته و تو اين مدت طولاني كه مكاتبه ميكنيم چقدر عوض شده و اينكه اگه روزی همو ديديم گمون نكنم ديگه مثل اون موقع ها كه ميگفت دلش بخواد با من جهانگردي كنه!

دوباره اين ساعت لعنتي ...اه ...يعني اخه خبري هم نيست

قلت میزنم و بعد يه دفعه دلم می گیره كه خوب از اونجايي كه حوصله ي گريه و بعد هم پشت سرش عبارات  خدايا فلان و خدايا بهمان رو ندارم از اين حس خارج میشم .

بعد يه دفعه فكر كردم چقدر دلم سكس ميخواد واسه همين سعي كردم بخاطر بيارم سينه هاي اخرين دوست دخترم كه دو سال پيش باهم بوديم چه شكلي بود ... تو همين فكرها بودم كه يه دفعه بي دليل ياد حرفهاي بودا درست در لحظه ي رسيدن به نيروانا افتادم كه ميگه : 

روح من از جهل و خطا و آز و میل ،نجات یافت و در این موجود نجات یافته معرفت به راه نجات پیدا شد ، لزوم زندگی دوباره از بین رفت ، حالت قدسی در رسید وظیفه به انجام آمد و من دانستم دیگر به این جهان باز نمی گردم."

مردشور اين بلاتكليفي رو ببرن ! اين بودا هم فيلسوف عقيم يا سالك قديس وقت گيرآورده نميزاره ما ادم باشيم يه لحظه ...انگار بيست و اندي سال عمر من بدبخت همش به مرور سخنان قصار مشاهير گذشت ...مادرقحبه ها !

با هركي دلت ميخواد يه ابجو بخوري بايد مثل دختر بچه هاي چهارده پونزده ساله قبلش ذكر كني : باكره ام!

صداي معلم ادبيات دبيرستانمون تو گوشمه : شستشوي مغزي آقاجون ! شستشوي مغزي !

کاش یه جوری میشد از این اتاق فرار کرد

واي ...دوباره زل زدم به ساعت ...

از كنار پرده سرك كشیدم ...

اوه اوه چه روز آفتابي هم هست ...از باغبون و بچه ي چيني با كوله پشتي تا سگ سياهه اون پيرزنه همه اون بيرونن !

يكي از اخلاقهاي بد ديگه ي من اينه كه : خيلي حسوديم ميشه مردم زندگي كنن من تماشا ! واسه همين الان تصميم گرفتم به ده دقيقه اخر كلاسم برسم  و اسممو تو اون ليست كذايي حضور غياب بنويسم اخه ميدونيد به قول ويتگنشتاين  اين مهم نيست که معني هرچيز چيه مهم اينكه هرچيز بعد از به كار رفتن چه معني پيدا ميكنه !

 

سلام امروز !

 

 

 

 

 

امیر

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Wed 11 Apr 2007ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 

 
 
 
 
 برای آن دختر چینی مو قرمز که حتی اسمش را هم نمی دانم !
 
 

 

 

 

 

محصور در محیط بنفش

اخفش وار به ضوابط بله گفتن  

و مرگ تدریجی نوستالژی  . . .

تو بخشی از سیستمی و محکوم به حل شدن در آن

ارائه ی تعاریف جامع برای حتی جزئی ترینها و توافق ریاضی بین نیازها و اولویت ها

حرکت بر روی خطوطی که همه به هم متصلند و این یقینا خاردارترین سیم هاست !

لذت؟

هیجان شیمیایی و توهم های پس از آن یا تقارن دو جسم که برای چند لحظه بستن چشمانشان حتی نیازی به دانستن نام یکدیگر احساس نمیکنند . . .

تعهد ... الزام ... اعتیاد به خدمت

 

و ناگهان

 

در خفقان رنگ بنفش موهای لخت قرمز رنگی معنای تمایز

دویدن در پی او نه برای او که برای فرار از اینگونه من بودن 

فریاد های التماس آمیز زیر آب و البته بی پاسخ این ماده ی تاریک * و سعی او برای بازگشت به طبیعت انسانی یا هر آنچه با آن پذیرفته شود  

درد ضربات پتک گونه ی عبارت Access Denied

استعانت طلبیدن از حافظه ی خالی از خاطره

استیصال

و سپس سر دادن یک آواز همراه با گریه های بی امان 

میراث این نسل خدمتگذار

 

" آغاز مدرسه با شادی و سرور(هق هق)       لای لای لا لای لا لای حرکت به سوی نور

در دل دارم امید بر لب دارم پیام                     همشاگردی سلام   همشاگردی سلام

 

  

 لبخندی  از اعماق دل قبل از محو شدن  نور سرخ  !

 

کمی مکث و آرزوی تولد دوباره این بار در صفحه ای سفید !

 

 

 

 

 

 

امیر

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

*  ماده تاریک : در کیهان‌شناسی، به موادی در جهان هستی گفته می‌شود که از خود، نور (به عبارتی موج الکترومغناطیس) نمی‌تابانند و یا حتی منعکس نمی‌کنند و از همین سبب، به صورت بینایی قابل رؤیت نیستند. ساختار و تشکیل این مواد نامشخص است، ولی موجودیت آنها می‌تواند توسط اثرات گرانشی مواد قابل روًیت مانند ستارگان و کهکشان‌ها توجیه شود

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Thu 15 Mar 2007ساعت 3:10 قبل از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 

 
 
 
 
ولايت انارهای* دريده است اينجا !
باز گرديم دوشيزه خانم !
باز گرديم !

 
 
برگرفته از وبلاگ " هایکو* " 
 
_____________________

 
 
 
 
Yokomizo Seish     Yokomizo Seishi
 
 
 
 
 
 
چه طنين شگفتی دارد اين عبارات . نخستين باری که آن را گذرا خواندم ، در نظرم نا مانوس
جلوه کرد. با اين حال ميل به باز خوانی اش دوباره به سراغ ام آمد. خواننده را به تمامی به
حال و هوای فصل های آغازين رمان " سی شی" می برد . اگر کلاغ های
بزرگی غارغارکنان از هر طرف دور سر آدم به پرواز می آمدند، اين مشابهت کامل تر
می شد. فرد ديگری هم در موقعيت سراينده قرار می گرفت ، شايد دلش می خواست بگويد:
" ديگر برگرديم!".
دوشيزه ی همراه اما ، شيرزنی است که هيچ کلامی که نشانی از هراسيدن در آن باشد
نمی گويد و دراعماق بيشه ای که نشانی از آدم در آن نيست ، قدم زنان پيش می رود.
پا به پای آن دو به مکانی می رسيم که محصور درختان اناراست. به شاخه های بالای
سرمان نگاه می کنيم ، انارها جملگی پاره پاره اند و از لابلای شکاف پيکرشان ، قرمزی
گوشت شان پيداست که تهديد کنان ما را با ريسه هايی کريه دوره می کنند.
هولناک است!
واقع امر اينست که در گذشته ها انار به عنوان ميوه ای بد شگون شهرت داشته و مورد
نفرت و دوری مردم بوده. آنچنانکه در محلات مختلف "ايريای ِ توکيو"، در دست راست
پيکره ی "کی شی بوجين"اناری هست که حکايت آن بشرح زیر است :
اين زن در واقع ماده ديوی است که هزار بچه زائيده است و برای سيرکردن شکم شان ،
شب و روز کودکان آدميزاد را شکار می کرده و به آنها می خورانده . بدين ترتيب فرياد
غم انگيز شيون و زاری اهالی بی وقفه به آسمان بلند بوده است. بودا که از ماجرا
اطلاع می يابد، نزد ماده ديو رفته و اناری به وی می دهد و شماتت کنان از او می خواهد
که از آن پس به جای گوشت تن آدم ، ميوه ی انار را به کودکان خود بخوراند.
در راستای اين اسطوره ، نظر عوام بر اين قرار گرفته است که انار طعم ِگوشت آدمی را دارد .
براستی اينگونه است يا نه من هم نمی دانم اما شنيده ام که گوشت تن آدمی ترش مزه است .
احتمالا سراينده هم متاثر از اين اسطوره ، قطعه بالا را سروده است. از اينها گذشته براستی
طعم غريبی دارد اين هايکو. بايد ساير نوشته های ايشان را پيدا کنم و بخوانم !
شرح و تفسير : شيميزو تتسواو
 
 
 
 
 
 
امیر
 
 
 
___________________
 
*هایکو کوتاه ترین گونه شعری در جهان است که مبدع آن ژاپنی‌ها هستند. هایکوها از ۱۷ هجا یعنی از سه واحد پنج‌تایی، هفت‌تایی، پنج‌تایی تشکیل شده‌اند.هایکوها علاوه بر ۱۷ هجا باید دارای کی‌گُ(kigo) یعنی نشانهٔ فصلی باشد
 
 
 
 
** انارهايی که در ژاپن عمل می آيد ، کوچک و بسيارترش مزه است و
هسته ی هردانه آنها درشت و سخت و گس. می توان آنچه را که ما به عنوان انار
می شناسيم در مقايسه با انار ژاپنی ، انار خوراکی نام نهاد.
 
 
 
 
 

 
+ نوشته شده در  Sun 25 Feb 2007ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط امیر عباس صباغ  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(۱ ۲ ۷ ۵ ۳ ۹... )

 

 

 

دیر وقت بود... چقدر دلش یک لیوان چای می خواست

قلم برداشت 

خط اول

شش لغت بی ربط در کنار هم قطار شد

به زحمت

شاید هر لغت عنوانی از رخداد ها و دیده های اخیرش بود

پس نگران از خالی ماندن صفحه ی آن روز در پی یافتن رابطه ای میان کلماتش شد 

 

 

 

(پسر ۵ ساله ای در یک ظهر پاییز دراز کشیده اعداد را نامرتب می شمارد)

 

 

 

ژست صورتش مغرور بود گویی فرمول‌بندی برنامه ی هیلبرت* را در دست دارد حال آنکه هر چه سعی می کرد نتیجه راضی کننده نبود و جملات ناهمگونش شبیه اختلاط پیرزن های فراموشکار پارکها پر بود از تکرار و تکرار!

 

 

(پاهایش را یه دیوار می کشد ... ۵  ۷ ۲ ۳ ۱ ۴)

 

 

 

چرا عرق میکرد ... ترسش از چه بود ؟

به سر خلاقیتش چه آمده بود ؟

یعنی واقعا چیزی برای نوشتن نیست؟ 

سحر نزدیک بود !

پس امروز چه؟ صفحه ی امروز خالی بماند؟

 

 

 

 

(پسر بچه ذوق میزند و کوتاه من خندد)

 

 

 

 

راه رفت ... راه رفت تا سرانجام تسلیم بمبست آن شب شد !

غرولند کنان چراغ ها را یک به یک خاموش کرد

عصبی وارد اتاق آبی شد !

یکباره خودش را روی ملحفه های سرد و تمیز تخت سر داد تا به جسمی گرم خورد  ... و چه احساس خوبی بود ! 

شاید حالا صدها خط برای نوشتن بود اما...

حتی دیگر دلش لیوان چای هم نمیخواست  !

پس پلکهایش انقدر سنگین شد که صفحه ی انروز برای همیشه سفید ماند !  

 

 

 

(پسر به خواب عمیقی فرو میرود)

 

 

 

 

 

 

امیر

 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

*   برنامه ی هیلبرت که به وسیله دیوید  هیلبرت در دههٔ ۱۹۲۰ فرمول‌بندی شد، بنابود به بیان صوری (formal) همهٔ نظریّه‌های موجود در آن زمان به شکل یک مجموعهٔ متناهی از اصول موضوع پرداخته، و نیز  ارائه براهینی که به واسطه ی آن اصول با هم سازگار باشند.